برادرم! آيا شفاعتم مي كني؟

برادر عزيزم! اي برادري كه همه چيزت را به خدا سپردي. جانت روشن از نور شد و قلبت خانه ي شوق شهادت آنهم از نوع غربت و گمنامي. در صحراي عشق گم شدي و جاودانه تر ماندي. در درياي گمنامي شنا كردي و خوشنام تر شدي.

برادر گمنام و مفقودم!
چشمهایت را به خورشید سپردی و راهی شدی.
در دستهایت، سبدی از روشنایی داشتی که از باغ ستاره‌ها چیده بودی.
در نگاهت، آسمانی از امید موج می‌زد.

ادامه نوشته

کور باد آن چشمی که مظلومیت و حقانیت انقلاب را نبیند!

این روزهای مردم ایران، آمیخته با روزهای نامطلوب برخی از سیاستمداران ایرانی است که هنوز یاد نگرفته و یا نمی‌خواهند که در عین اختلاف نظر در کنار هم زندگی کنند؛ سیاسیونی که در گذشته و تجربه نه چندان دورشان، مردان و زنانی را دیده و تجربه کرده‌اند که زمین خدا گنجایش حضور آنان را نداشت. مردان و زنانی که برای این کشور، این خاک و این مردم جان خود را فدا کردند؛ اما افسوس که در این روز‌ها نه خود آنان و فداکاری‌شان دیده می‌شود و نه گویی قرار است خاطره و تجربه آنان، چراغ راه امروز سیاستمداران ایرانی باشد. 


ادامه نوشته

دلم براي فرزندان شهيدم تنگ شده است

در هشت سال دفاع مقدس خانواده‌های بسیاری بودند که برادران به همراه پدر در جبهه بودند و همراه و همسنگر از انقلاب دفاع می‌کردند. این حماسه‌سازان بزرگ نمونه‌های روشنی از ایمان و ولایت‌پذیری امتی بود که برای عزت و سربلندی ایران و انقلاب از همه چیز خود گذشتند. در میان این خانواده‌ها، خانواده شهیدان اینانلو را برگزیده‌ایم و تنها به سه روایت از این خانواده که به نام سه شهید مفتخر شده است، اشاره خواهیم داشت.

ادامه نوشته

سلام مرا به بسیجیان ایران برسانید

بیتا توکل در آخرین پست وبلاگ پرواز تا یکی شدن نوشت: در اوایل فروردین ماه 1375جوان رعنا و خوش سیمائی که بیشتر از هجده بهار از عمرش نگذشته بود در کنار جاده ای در روستای العدسیه،واقع در منطقه ی اشغال شده ی جنوب لبنان،به نماز ایستاده بود؛هر چند که به ضرورت،لباس فرم نظامیان صهیونیسم را بر تن داشت.... 

در حالی که ستون نظامی ارتش اسرائیل هویدا می گردد.جوان به روی جاده می آید.خودروهای نظامی ارتش اشغالگر ،یک به یک از مقابلش رژه می روند.جیپی استتارشده که یکی از عالی رتبه ترین فرماندهان صهیونیست در آن نشسته است،در چند قدمی جوان ظاهر می شود. راننده ی جیپ با دست تکان دادن های جوان،از سرعت خود می کاهد. 


جوان برای جلوگیری از هر نوع شک و تردید صهیونیست ها،ابتدا سلام نظامی می دهد.سپس در جهشی صاعقه وار،با فریاد الله اکبر،خود را به درون خودرو پرتاب کرده و با فشار کلید انفجاری،تمام سرنشینان درونِ خودرو را به جهنم می فرستد و خود به عالم ملکوت پرواز می کند.......

"علی منیف اشمر"در سن هفده سالگی به عنوان نیروی رسمی حزب الله لبنان گزینش شد و به صف منتظران عملیات استشهادی پیوست.او، خود چنین می گوید:

سلام مرا به بچه ها و بسیجیان ایران برسانید و بگوئید:

 من این گونه شهادت طلبی را از حسین فهمیده ی شما یاد گرفته ام....

"شادی شهدا،سیدحمید و شهدای یگان ویژه ی صابرین صلوات"

ادامه نوشته

ماجرای ذبح یک پاسدار پیش پای عروس

صادق مکتبی در روستای محمد آباد از توابع شهرستان گرگان به دنیا آمد. پدرش اصغر مکتبی کشاورزی می کرد و از وضعیت مالی و اقتصادی مناسبی برخوردار نبود و به سختی زندگی می گذراند. صادق در سال 1349 در مدرسه ابتدایی سردار جنگل محمدآباد دوره ابتدایی را شروع و درسال 1354 با موفقیت به پایان رساند. نبود مدرسه راهنمایی در محمد آباد باعث شد به شهرستان گرگان رفته و در منزل خواهرش ساکن شود و دوره راهنمایی را ادامه دهد. پس از این دوره، وارد دبیرستان شد و تا سال سوم نظری ادامه تحصیل داد. درکنار تحصیل، در مغازه آهن فروشی کار می کرد و مخارج تحصیل خود را تامین می کرد.

 

 

ادامه نوشته

امام براي احمد متوسليان چه دعايي كرد؟

 بعد از فتح خرمشهر قرار شد تمامي فرماندهان حاضر در اين عمليات ( الي بيت‌المقدس) به ديدار حضرت امام خميني (ره) بروند. حاج احمد كمي دير به اين ديدار مي‌رسد و مجدد به همراه تعدادي ديگر از فرماندهان به ديدار پير جماران مي‌شتابند. اتفاقات بعد از آن ديدار و حوادثي كه شب قبل از اعزام احمد متوسليان به سوريه افتاده، از جمله نكاتي است كه عباس برقي بدان اشاره كرده است.

ادامه نوشته

خدایا! به من اجازه بده تا در جوارت قربانی شوم

نام «مصطفي چمران» بيش از آنكه احترام برانگيز باشد، افتخار آفرین است. افتخار براي ملتي كه هيچگاه در برابر بيگانه سر خم نكرد و در برابر ترس و تسليم زمامدارانش همواره فرياد عصيان  را سر داد.

ادامه نوشته

شهید چمران از ديدگاه يك همرزم زن

تاول‌هاي شيميايي و ريه‌اي از دست رفته و رنجور، تركش‌هاي به يادگار مانده و درد‌هاي ستون فقرات و سرفه‌هاي گاه و بي‌گاهش تمام خاطرات و سال‌هاي حضورش در دوران دفاع مقدس را برايت مرور مي‌كند.

ادامه نوشته

حال و هوای فرشید در نزدیکی نقطه امید + عکس

فرشید رسول زاده زمانی که وارد میدانِ عملیات «والفجر مقدماتی» شد تنها 15 سال داشت. او در همین عملیات ، بال در بال ملائک گشود و با این که می دانست خواهرانش برای بازگشت او ثانیه شماری می کنند ، مانند بسیاری از همرزمانش در «فکه» ، پیکرش سال ها بعد به زادگاهش بازگشت.

ادامه نوشته

گفتم شاید بهروز من هم با شهدا آمده باشد

مادر شهید مفقودالاثر «بهروز صبوری» که همیشه در مراسم تشیع پیکر شهدا حضور می‌یابد، امروز هم در میان انبوه جمعیت مشایعت‌کنندگان کاروان شهدا خود را به حرم امام رسانده است.

ادامه نوشته

آشنایی با شهید شاخص بسیج در سال91

ناهید فاتحی‌کرجو اوایل زمستان سال 1360 به شدت بیمار شد و به درمانگاهی در میدان مرکزی شهر سنندج مراجعه کرد که به‌دست نیروهای ضدانقلاب اسیر شد و 11 ماه توسط ضد انقلاب شکنجه شد، موهای سرش را تراشیده و ناخن دست و پایش را کشیدند تا به امام‌خمینی(ره) توهین کند اما او شهادت را به زندگی با‌ ذلت ترجیح داد.

ادامه نوشته

خنده شیرین فرهاد گردان عاشقان + عکس

اصغر آب‌خضر نویسنده کتاب «گردان عاشقان» درباره آخرین لحظات زندگی معلم شهید «فرهاد نصیر قرچه‌داغی» در عملیات الی بیت‌المقدس چنین می‌نویسد:


 

ادامه نوشته

شهید محمد جهان‌آرا به روایت رهبر انقلاب

همزمان با آغاز اردوهای بازدید از مناطق عملیاتی دفاع مقدس (راهیان نور)، پایگاه اطلاع‌رسانی دفتر حفظ و نشر آثار رهبر انقلاب در ویژه‌نامه‌ای با عنوان «پلاك»، به مرور رهنمودهای حضرت آیت‌الله خامنه‌ای درباره روایتگری سیره‌ی شهدا، خاطرات و روایت معظم‌له از پنج فرمانده سال‌های دفاع مقدس، بخشی از وصیت‌نامه‌ی این شهدا و خاطره‌ی كوتاهی از زبان شهید یا هم‌رزمان آن‌ها پرداخت.

ادامه نوشته

تصاویر/ آخوندی که کاسه سرش را با سرنیزه جدا کردند

 شیخ محمدحسن شریف قنوتی که در روزهای آغازین جنگ به «شیخ شریف » شهرت یافت به تاریخ ۳ تیر ۱۳۱۳ در روستای قصبه از توابع اروندرود آبادان متولد شدشیخ در دوران کودکی به کسب علوم و معارف دینی روی آورد و مقدمات اسلام را نزد عمویش عبدالستار اسلامی آموخت و سپس ادامه دروس حوزوی را در حضور عبدالرسول قائمی در آبادان فراگرفت.

ادامه نوشته

دلم برای مهربانی‌های بابا تنگ شده

فرزند شهید «رضا قشقایی» گفت: از شهادت پدرم، یک احساس خوب نسبت به این موضوع دارم و یک احساس بد. احساس خوبم به خاطر این است که پدرم شهید شده و جای خوبی پیش خدا دارد

ادامه نوشته

اتمام حجت یک بسیجی با برادرانش

اى برادران كه در پشت جبهه هستيد! بخدا قسم كه اگر بدترين كس ها(مانند من) نيت پاك را به دل خويش راه دهند و به جبهه بيايند نااميد بر نمى‌گردند.

ادامه نوشته

شرط شهید مفقودالاثر برای بازگشت پیکرش

برادرم دفترچه یادداشتی داشت که هرشب اعمال روزانه‌اش را در آن می‌نوشت. او به قدری پرهیزکار بود که حتی مراقب بود کوچکترین گناهان را هم مرتکب نشود؛ او مقید به نماز اول وقت بود، به طوری که اگر جایی هم مهمان بود به محض شنیدن صدای اذان، از همه عذرخواهی می‌کرد و نماز اول وقتش را می‌خواند.

ادامه نوشته

1391 خورشیدی ؛ مردانی که جایشان خیلی خالی است

سال 1391 هم رسید ، آن هم در حالی که نه از اشغال غرب سرزمین پرگهر توسط ارتش بین النهرین خبری هست ، نه از آژیر قرمزهایی که روزگارمان را سیاه کند و نه از صدای بمب و موشک و بوی باروت و خون... خدایا شکرت!

اما چه بد مردمانی باشیم ما اگر فراموش کنیم که اگر امروز با خیال راحت ، دور هفت سین هایمان می نشینیم و رقص ماهی در تنگ آب را تماشا می کنیم و زیر لب "یا مقلب القلوب" می خوانیم ، اگر با خنده و اشتیاق ، زنگ خانه همسایه و فامیل را می زنیم که "آمده ایم عید دیدنی" ، اگر باربند ماشین هایمان را پر می کنیم از اسباب و وسایل سفر و صدای پخش ماشین مان را بلند کرده ایم گاز می دهیم و اگر بلیط به دست راهی فرودگاهیم تا در نقطه ای از دنیا ، چند روزی را خوش باشیم ،همه و همه رهین مردانی هستیم که آنها هم می توانستند در نوروز 91 در میان ما باشند و عیدی بدهند و عیدی بگیرند ، اما در این لحظه که ما هوای تازه بهاری را تنفس می کنیم ، در سینه قبرستان ها خوابیده اند و آرام آرام به بخشی از خاک وطن تبدیل می شوند:

حمید ؛ امدادگری که برای نجات همرزمش از سنگر بیرون آمد ، زخم او را بست و پیشانی خودش میزبان گلوله ای آتشین شد.

محمد ؛ آنقدر در والفجر 8 آرپی جی زده بود که از هر دو گوشش ، همین طور خون شره می کرد.

اسماعیل ؛ غیرتش قبول نکرد که صبح به صبح کرکره مغازه خواربار فروشی اش را بالا بکشد و از پشت شیشه ، تشییع جنازه شهدای محلش را تماشا کند.

بهرام ؛ وقت خواستگاری شرط کرد که تا پایان جنگ – هر چند سال که طول بکشد – پای دین و میهنش خواهد ایستاد.جنازه اش را درست در روز پایان جنگ آوردند.

امین ؛ فقط توانست عکس دوقلوهای زیبایی که خدا به او داده بود را ببیند. دو روز قبل از آن که به مرخصی برود و کودکانش را در آغوش بکشد ، ترکش توپ ، گردنش را زد.

شهدا

سید محسن ؛ در شب عملیات ، داوطلب شد تا از روی میدان مین رد شود و راه را باز کند.خودش تکه تکه شد.

علیرضا ؛ 20 سال بعد از این که رفت ، مقداری استخوان تحویل مادر پیرش دادند: این علیرضای توست!

صادق ؛ برای این که گروه از معبر بگذرد ، به تپه ای در جهت مخالف رفت و شروع کرد به تیراندازی کردن تا حواس عراقی ها را به سمت خود جلب کند...گروه گذشت ولی هنوز از صادق خبری نیست که نیست.

بهروز ؛ دیده بانی که در جزایر مجنون ، در محاصره بمب های شیمیایی قرار گرفت ؛ جنازه اش انقدر تاول زده بود که به سختی می شد فهمید این همان بهروز خوش خنده ای است که همیشه خدا کلی لطیفه برای تعریف کردن داشت.

عبدالله ؛ عراقی ها برای زهر چشم گرفتن از بقیه اسرا ، او را سینه خاکریز گذاشتند و 10 نفر ، هرکدامشان یک خشاب کلاش به بدن زخمی اش خالی کردند. بچه هایش فقط تصویری مبهم از پدر در ذهنشان مانده است.

مهدی ؛ روی قایق بود که زدند ؛ خودش و قایقش را آب به سوی خلیج فارس برد و هیچ کس هرگز ندیدش.

رسول ؛ همسرش سال هاست که بر سر قبری که می داند شویش در آن نیست فاتحه می خواند و به چشمانی که در قاب عکس بالای مزار به چشمانش زل زده اند ، نگاه می کند و عاشقانه اشک می ریزد.

  و دهها و صدها هزار حمید و محمد و اسماعیل و بهرام و امین و سید محسن و علیرضا و صادق و بهروز و عبدالله و مهدی و رسول و ... به زیر خاک رفتند یا در آسایشگاه های جانبازان ، به سختی روزگار می گذرانند تا در 1391 خورشیدی و سال های قبل و بعد آن ، وقتی سر سفره هفت سین نشستیم ، تنها منتظر صدای توپ تحویل سال باشیم نه دل نگران بمب هایی که خود و هفت سین مان را زیر و زبر کنند.

ما ایرانیان ، این صاحبان و ساکنان و مردمان مرز پرگهر ، حتماً به آن اندازه شرافت و شیدایی داریم که مهربان ترین هموطنان مان را که هنوز با نگرانی نگاه مان می کنند فراموش نکنیم.

شهیدان! خیلی دوستتان داریم ، خیلی.

‌به خاطر این چشم‌ها یك روز « شهید» می‌شوی!

حاج ابراهیم همت از آن دست شهداست كه هر چه درباره‌اش گفته و نوشته شود، باز هم سخنان تازه و نكاتی می‌توان از آنها به دست آورد؛ « تابناک » ، در روز های پایانی سال که اتفاقا همزمان با سالگرد شهادت سردار سرافراز سپاه اسلام است ، گزارشی از زندگی حاج ابراهیم همت را برای مخاطبان ارائه می کند .


شهید «‌محمد ابراهیم همت» در دوازدهم فروردین ۱۳۳۴ در «شهرضا»، یکی از شهرهای استان «‌اصفهان» در خانواده‌ای مستضعف و متدین به دنیا آمد. در سال 1352 وارد دانشسرای اصفهان شد و پس از دریافت مدرک تحصیلی فوق دیپلم، به سربازی رفت. در حین سربازی و پس از آن، روی به مبارزه با رژیم طاغوت آورد و با گروه‌های مبارز مسلمان مرتبط شد.

پس از پیروزی انقلاب اسلامی، همت فعالیت‌های خود را گسترش داد؛ «کمیته انقلاب اسلامی» را در «شهرضا» راه‌اندازی كرد و با كمك دوستانش، هسته اولیه «سپاه» شهر را شكل داد. در اواخر سال ۱۳۵8، بر حسب ضرورت، به «خرمشهر» و سپس به «بندر چابهار» و «کنارك» و استان «سیستان و بلوچستان» رفت و به فعالیت‌های گسترده فرهنگی پرداخت.

در خرداد سال ۱۳۵۹ به منطقه «کردستان» فرستاده شد و بنا بر آماری که از یادداشت‌های آن شهید به دست آمده است، سپاه پاسداران پاوه از مهر ۱۳۵۹ تا دی ماه ۱۳۶۰ (با فرماندهی مدبرانه او)، ۲۵ عملیات موفق در خصوص پاک‌سازی روستاها از وجود اشرار، آزادسازی ارتفاعات و درگیری با نیروهای ضد انقلاب داشته است.
پس از آغاز جنگ تحمیلی از سوی رژیم متجاوز عراق، شهید «همت» به صحنه کارزار وارد شد و در سالیان حضور در جبهه‌های نبرد، خدمات شایان توجهی از خود بر جای گذاشت و افتخارها آفرید. 

و اما به همراه شهید حاج احمد متوسلیان، تیپ محمد رسول‌الله (ص) را تشکیل داد و در عملیات «‌فتح‌المبین» مسئولیت بخشی از عملیات، به عهده این سردار دلاور بود. در عملیات پیروزمندانه «‌بیت‌المقدس» در سمت معاونت تیپ محمد رسول‌الله (ص) فعالیت كرد. با آغاز عملیات «‌رمضان» در تاریخ ۱۳۶۱/۴/۲۳ در منطقه «شرق بصره»، فرماندهی تیپ ۲۷ حضرت رسول (ص) را بر عهده گرفت و بعدها با ارتقای این یگان به لشکر، تا هنگام شهادتش در سمت فرماندهی آن انجام وظیفه كرد. 

در «والفجر مقدماتی» مسئولیت سپاه یازدهم قدر را که شامل«لشکر ۲۷ حضرت محمد رسول‌الله (ص)، ‌لشکر ۳۱ عاشورا، لشکر ۵ نصر و تیپ ۱۰ سیدالشهدا (ع)» بود را بر عهده گرفت و سرانجام در عملیات خیبر، در جزیره مجنون، و در هفدهم اسفند 1362، این جان ناآرام و شیدا، بهانه وصل به معبود را با تركشی كه بر پیكرش نشست، پیدا كرد و شهد دلنشین شهادت را لاجرعه سر كشید. خدایش با اولیا محشور گرداند.

خاطرات از زبان خانواده و همرزمان شهید

در میدان بزرگ «شهر‌رضا» مجسمه بزرگی از شاه قرار داشت. ابراهیم و چند نفر از دوستانش نقشه کشیده بودند که در یک فرصت مناسب، مجسمه را پایین بکشند. ظهر روز تاسوعا، ابراهیم ناهارش را که خورد، به طرف میدان به راه افتاد. دوستانش را جمع کرد و گفت: «باید همین الآن مجسمه شاه را پایین بکشیم!».

یكی از بچه‌ها رفت و با یك دستگاه ماشین سنگین برگشت. ابراهیم با سرعت از پایه مجسمه بالا رفت و طناب بلند و محکمی را دور گردن مجسمه پیچید. سر دیگر طناب به ماشین وصل شد و بعد ماشین حركت كرد و ناگهان مجسمه تکان خورد، از جا کنده و با صدای مهیبی روی زمین افتاد و تکه تکه شد. آن روز بعد ‌ا‌ز ظهر تکه‌های مجسمه شاه در دست مردمانی بود كه برای عزاداری به میدان مركزی شهر آمده بودند.

رفته بود قم اعلامیه و نوار بیاورد، اما دیر كرده بود. منتظر و ناراحت نشسته بودم توی حیاط ببینم بالأخره كی می‌آید. یك‌ دفعه دیدم در باز شد و با یك گونی پر از عكس و اعلامیه وارد شد. همین‌كه چشمش به من افتاد، پرسید: «مادر خواب است یا بیدار؟»
گفتم: «خواب است؛ چه اتفاقی افتاده؟»
گفت: «هیچی؛ مأمورها بهم مشكوك شده‌اند و تا همین نزدیكی‌ها تعقیبم كرده‌اند. تو فقط برو پشت بام و مراقب کوچه باش ببین چه خبر است!»
رفتم روی پشت بام و متوجه شدم پاسبان‌ها داخل کوچه مشغول پرس و جو هستند. آمدم پایین. دیدم در همین فاصله، گونی را با طناب از دیوار پشتی خانه آویزان کرده است. پرسیدم: «حالا می‌خواهی چکار کنی؟»
گفت: «کاری ندارد، فقط کمک کن تا از دیوار بروم بالا».
كمكش كردم. از دیوار كشید بالا و خودش را انداخت آن‌ طرف. صداش آمد: «خداحافظ. من رفتم. گونی را هم با خودم بردم.»

نماز ظهر را به امامت حاجی خواندیم. وقتی آماده نماز عصر می‌شدیم، روحانی به جمع‌مان اضافه شد. حاجی به محض این ‌كه از حضور یك روحانی در جمع اطلاع پیدا كرد، برگشت داخل صف مأمومین و گفت: «وقتی ایشان هستند، تكلیف از ما ساقط است.»
اصرارهای آن روحانی هم مبنی بر این ‌كه دوست دارد نماز را به امامت حاجی بخواند، به جایی نرسید و بالأخره ما نماز عصر را به امامت ایشان خواندیم. بعد از نماز، قرار شد یكی دو تا مسأله شرعی گفته شود. در میانه‌های صحبت بود كه حاجی یك‌دفعه افتاد. بچه‌ها جمع شدند دورش و بلندش كردند. دیدیم از شدّت ضعف دیگر نمی‌تواند روی پا بند شود. دكتر كه آمد، گفت: «ایشان در اثر كار زیاد و نخوردن غذا دچار ضعف شده.»

پس از نخستین دیدارش با امام راحل، حال غریبی پیدا كرده بود. تا مدت‌ها از یادآوری این دیدار سرمست می‌شد. همان‌روز وقتی از نزد امام برگشت، به شدت منقلب بود. پرسیدم: «مگر چه اتفاقی افتاده؟»
گفت: «امام دست خود را بر سرم كشید.»
بعد نفسی گرفت و گفت: «لحظه خیلی شیرینی بود؛ تا عمر دارم فراموشش نخواهم كرد.»

لشکر محمد رسول‌الله (ص)‌ درحال نقل و انتقالات قبل از عملیات بود. حاجی داشت برای بچه‌ها موقعیت منطقه را شرح می‌داد. كلمه‌ها خوب توی دهانش نمی‌چرخید. احساس کردم که ضعف تمام وجودش را گرفته است. یک‌دفعه زانوهایش لرزید؛ دستش را به دیواره سنگر گرفت و آهسته روی زمین نشست.
دکتر را خبر کردیم. دكتر پس از معاینه، گفت: «به خاطر بی‌خوابی و غذا نخوردن، بدنش ضعیف شده است و حتماً ً‌باید استراحت کند!»
حاجی قبول نکرد. هر چه اصرار کردیم، نپذیرفت. می‌گفت: «در این شرایط نمی‌تواند به استراحت فكر كند!»
بالأخره اجازه داد که یک سرم به دستش وصل کنند اما به این شرط كه بتواند در همان حال عملیات را هدایت كند.

در میان بچه‌ها مشهور بود كه حاج همت كیلومتری می‌خوابد نه ساعتی. چون هیچ گاه وقت نداشت یك‌جا چهار یا پنج ساعت بخوابد، همه‌اش توی ماشین و در مسیرها می‌خوابید. مثلا وقتی از اندیمشک به اهواز می‌رفت، در بین راه صد کیلومتر می‌خوابید یا وقتی نیمه‌شب برای شناسایی به منطقه‌ای می‌ر‌فت، در طول راه چهل پنجاه کیلومتری می‌خوابید.

یك شب، پیش از عملیّات مسلم بن عقیل، به خانه آمد. سر تا پایش خاكی بود و چشم‌هایش قرمز شده بود. سرماخوردگی باعث شده بود سینوزیتش عود كند. دیدم رفت كه وضو بگیرد. گفتم: «حالا كه حالت خوب نیست، اول غذا بخور بعد نماز بخون!»
گفت: «من با این‌همه عجله آمده‌ام كه نمازم را اول وقت بخوانم دیگر!»
وقتی ایستاده بود به نماز، دیدم از شدت ضعف دارد می‌افتد. رفتم ایستادم كنارش تا مواظبش باشم.
در قلاجه بودیم، سال ١٣٦٢، هوا خیلی سرد بود. رفتیم تمام اورکت‌هایی را که توی دوکوهه داشتیم، آوردیم برای بچه‌ها.
حاج همت كه آمد، دیدم یادم رفته برایش یكی كنار بگذارم. ماجرا را با یكی از بچه‌ها مطرح كردم. گفت: «‌من یكی دارم.» خوشحال شدم. رفتم به حاج همت گفتم: «حاجی یك اوركت برات نگه داشتیم!»
گفت: «هر وقت دیدم تمام رزمنده‌ها صاحب اوركت شده‌اند، آن‌موقع من هم می‌پوشم!»

یک ‌بار که آمده بود «شهرضا» گفتم: «بیا این‌جا یک خانه برایت بخریم و همین‌جا زندگی‌ات را سر و سامان بده!»
گفت: «حرف این چیزها را نزن مادر، دنیا هیچ ارزشی ندارد!»
گفتم: «آخر این کار درستی است که دایم زن و بچه‌ات را از این طرف به آن طرف می‌کشی؟»
گفت: «مادر جان! شما غصه مرا نخور. خانه من عقب ماشینم است.»
پرسیدم: «یعنی چه خانه‌ات عقب ماشینت است؟»
گفت: «جدی می‌گویم؛ اگر باور نمی‌کنی بیا ببین!»
همراهش رفتم. در عقب ماشین را باز کرد. وسایل مختصری را توی صندوق عقب ماشین چیده بود: سه تا کاسه، سه تابشقاب، سه تا قاشق، یک سفره پلاستیکی کوچک، دو قوطی شیرخشک برای بچه و یک سری خرده ریز دیگر. گفت: «این هم خانه. می‌بینی که خیلی هم راحت است.»
گفتم: «آخه این‌طوری که نمی‌شود.»
گفت: «دنیا را گذاشته‌ام برای دنیادارها، خانه هم باشد برای خانه‌دارها!»

عملیات خیبر بود. داشتیم می‌رفتیم دوكوهه. در بین راه، خبر رسید كه امام پیام داده‌اند كه جزیره مجنون باید حفظ شود.
این پیام یك‌باره حاج همّت را از این رو به آن رو كرد. من از عشق و علاقه او به امام خبر داشتم ولی تا آن روز چنین ندیده بودمش. هی تند تند راه می‌رفت، فكر می‌كرد و زیر لب می‌گفت: «‌امام پیام داده‌اند، باید یك كاری بكنیم!»
بالأخره تصمیمش را گرفت و گفت: «‌باید خودمان را به دوكوهه برسانیم و چند گردان به منطقه اعزام كنیم.»
او بعد از این پیام خورد و خوراك را بر خود حرام كرد و تا لحظه شهادت از حركت و تلاش و جنب و جوش باز نایستاد.

خاطرات
از زبان همسر شهید

یک شب، پیش از آمدن حاجی به پاوه، خواب عجیبی دیدم. بالای قله کوهی ایستاده بود و من از دامنه کوه او را می‌دیدم. در آن بلندی، خانه سفیدی را نشانم داد و گفت: «این خانه را برای تو می‌سازم. هر وقت آماده شد، دستت را می‌گیرم و می‌كشمت بالا!»

وقتی قرار شد قبل از عقد صحبت‌های‌مان را انجام دهیم، قسمم داد و گفت: «‌زندگی من باید همه چیزش برای خدا باشد. حالا هم شما را به خدا اگر مطمئن هستید كه می‌خواهید با من ازدواج کنید، صحبت کنیم!»

به حاجی گفتم: تنها درخواستی كه از شما دارم، این است كه برای عقد‌مان برویم پیش امام.
سكوت كرد و جوابم را نداد. این سكوت یكی دو روزی طول كشید. وقتی بالأخره حاضر شد جوابم را بدهد، گفت: «‌‌شما هر تقاضایی به جز این داشته باشید، من انجام می‌دهم. اما از من نخواهید لحظه‌ای از عمر مردی را که تمام وقتش را باید صرف امور مسلمانان كند، به خودم اختصاص بدهم! من بر سرِ پل صراط، نمی‌توانم جواب این كارم را بدهم!»

گفت: «‌حج که بودم، هر بار خانه خدا را طواف می‌کردم، شما را هم در کنار خودم می‌دیدم. آن موقع فکر می‌کردم این نفس من است که نمی‌گذارد به عباداتم برسم، اما بعد که برگشتم منطقه و دیدم شما اینجایید، ‌ایمان پیدا کردم که آن حضور، قسمت من بوده که در طواف همراهم بوده!»
حرف‌هایش كه به این‌جا رسید، سكوت كرد. سكوتش طولانی شد. آن قدر طولانی که من فکر کردم دیگر صحبتی نیست و باید بروم. خودم را آماده می‌كردم خداحافظی بكنم كه ایشان بار دیگر به حرف آمدند و گفتند: «‌احتمال این‌كه من اسیر شوم یا مجروح خیلی زیاد است؛ و در این صورت شما خیلی آزار خواهید دید؛ آیا با این حال باز هم حاضرید با من ازدواج کنید؟»
گفتم: «‌من آرم سپاه را خونین می‌بینم؛ من حتّی به پای شهادت شما هم نشسته‌ام!»
شبی که عقد کردیم، رفتیم خانه پدر حاجی. آن شب حاجی تا صبح گریه می‌کرد. گریه می‌کرد و قرآن می‌خواند. سوره «یس» را با سوز عجیبی می‌خواند. نماز صبح را كه خواندیم، از من پرسید: «‌دوست داری الآن کجا برویم؟»
‌گفتم: «‌گلزار شهدا!»
سرش را به بلند كرد و رو به آسمان گفت: «خدایا شكر!» ‌گفت: «‌همه‌اش می‌ترسیدم چیزی غیر از این بگویی!»
چند ساعت در گلزار شهدا بودیم. حاجی دلش نمی‌آمد برگردیم خانه. از همه شهدایی كه در آن‌جا بودند خاطره داشت. این خاطره‌ها را با شرح و تفصیل تعریف می‌كرد. بعد چیزهایی با خودش زمزمه می‌كرد و اشک می‌ریخت.
در آن صبح به یاد ماندنی، بارها به او حسودیم شد.

همیشه سر این که اصرار داشت حلقه ازدواج حتماً دستش باشد، اذیتش می‌کردم. می‌گفتم: «حالا چه قید و بندی داری؟»
می‌گفت: «حلقه، سایه یک مرد یا زن در زندگی است. من دوست دارم سایه تو همیشه دنبال من باشد. من از خدا خواسته ام تو جفتِ دنیا و آخرتم باشی!»

مهدی تازه چهل روزش شده بود که حاجی آمد دنبالمان و ما را با خودش برد جنوب. در آن‌جا، در منزل عموی حاجی ساکن شدیم. آن‌ها خودشان هم دو تا بچه کوچک داشتند و با همه محبتی که در حق من و مهدی می‌کردند، ما یک‌جورهایی احساس شرمندگی می‌كردیم. چون فکر می‌کردیم به هر حال آنها را به زحمت انداخته‌ایم.
این مسأله را با حاجی در میان گذاشتم. او وقتی دید من از این مسأله چقدر ناراحتم، رفت بیرون و دو ساعت بعد با یک وانت برگشت. وسایلمان را كه جمع كردیم، نصف وانت را هم نگرفت. خودمان هم سوار همان وانت شدیم و رفتیم به اندیمشک.
وسایل را در یكی از خانه‌های بیمارستان شهید کلانتری خالی كردیم. وقتی مستقر شدیم، حاجی گفت: «کلید این خانه را یک ماه پیش به من داده‌ بودند. اما من ترجیح می‌دادم به جای من و تو، بچه‌هایی كه نیازشان بیش از ماست، از این‌جا استفاده كنند!»

رزمنده‌ها تا چشمشان به حاجی افتاد، دوره‌اش كردند. در آغوشش گرفتند و بوسیدند. یکی‌شان، انگار پدرش را بعد از مدت‌ها دیده باشد، شانه حاجی را بوسید و با دل‌تنگی گفت: «‌این چند روزه که شما نبودید، سیل آمد و سنگرهامان را آب گرفت؛ خیلی اذیت شدیم!»
حاجی نشست در میان حلقه رزمنده‌‌ها و با حوصله به حرف‌های همه گوش داد. آن‌قدر بین آن‌ها ماند و باهاشان حرف زد تا آرام شدند و قرار یافتند. وقت خداحافظی، یكی گفت: «‌حاجی ما را فراموش نكن!»
همین كه به پاوه رسیدیم، حاجی مستقیم رفت به سپاه برای پیگیری مشکلات آن بچه‌ها که به سنگرشان آب افتاده بود.

اجازه نمی‌داد بروم خرید. می‌گفت: «‌زن نباید زیاد سختی بکشد!»
ناراحت می‌شدم. اخم‌هام را که می‌دید می‌گفت: «فکر نکن که آوردمت اسیری؛ هرجا که خواستی برو.»
می‌گفت: «‌اصلاً اگر نروی توی مردم، من ازت راضی نیستم. اما چیزی كه ازت می‌خواهم این است كه فقط گوشت نخر، چیزهای سنگین نخر كه خسته شوی. این‌ها را بگذار من انجام بدهم!»

می‌خواستم سفره بیندازم كه حاجی دستم را گرفت. گفت: «‌وقتی من می‌آیم، تو باید استراحت كنی! من دوست دارم شما را بیشتر در آسایش و راحتی ببینم!»
گفتم: «‌من كه بالاخره نفهمیدم باید چه جور آدمی باشم! یك روز می‌گفتی می‌خواهی زنت چریک باشد، حالا می‌گویی از جایم تکان نخورم!»
شروع كرد به انداختن و مرتب كردن سفره. سرش پایین بود. با صدایی كه انگار دوست ندارد، كسی غیر از خودش بشنود، گفت: «‌تو بعد از من سختی‌های زیادی می‌کشی. پس بگذار لااقل این یکی دو‌ روزی که در كنارت هستم، کمی كمكت كنم!»

از جمله مواقعی كه نسبت به حاجی حسادت می‌کردم، لحظاتی بود كه مشغول عبادت می‌شد. صدای اذان را که می‌شنید، سرگرم هر كاری كه بود، رهایش می‌كرد و آرام و بی‌صدا می‌رفت و مشغول نماز می‌شد.
نیمه‌شب‌ها بلند می‌شد، وضو می‌گرفت و برای این‌كه مزاحم خواب ما نباشد، می‌رفت به یك اتاق دیگر. در آن لحظات من اگر بیدار بودم، صدای ناله‌های آرامش را می‌شنیدم؛ صدایی كه خیلی آرام بود.

برای همه سؤال شده بود كه چه طور حاجی با این‌كه همیشه در خط مقدم جبهه است و جلوی گلوله دشمن، حتی یك خراش كوچك هم برنمی‌دارد. تا آن‌جا كه من یادم می‌آید فقط در عملیات «والفجر چهار» بود که یك ناخنشان پرید. یك روز من به شوخی این مطلب را به حاجی گفتم. خندید. گفت: ‌«اسارت و جانبازی، ایمان زیادی می‌خواهد که من آن را در خودم نمی‌بینم. برای همین از خدا خواسته‌ام شهادت را نصیبم كند؛ آن‌هم فقط روزی كه جزو اولیائش پذیرفته شده باشم.»

بیشتر نیمه‌شب می‌آمد و سپیده صبح می‌رفت. همیشه، با وجودی كه خستگی از سر و رویش می‌بارید، سعی می‌كرد در كارهای عقب افتاده خانه كمكم كند. یک شب خیلی دیر به خانه آمد. من تمام روز را از بچه‌ها مراقبت کرده بودم. مصطفی شیر خواره بود؛ مهدی هم تازه پاگرفته بود و دائم پشت سرم راه می‌افتاد. برای همین بیشتر كارهایم مانده بود برای آخر شب كه بچه‌ها خوابند. وقتی آمد، داشتم خودم را آماده می‌كردم برای شستن لباس‌ها كه گفت: «‌اجازه بده من این‌كار را بكنم!»

قبول نكردم. هر چه اصرار كرد، كوتاه نیامدم. گفتم: «خسته‌ای تو؛ برو استراحت كن!»
رفتم داخل حمام و مشغول شستن شدم. چند دقیقه بعد درحمام زده شد. بازکردم و حاجی را با یک لیوان آب پرتقال جلوی در دیدم. لبخندی زد وگفت: «شرمنده‌ام! حالا که قرار است لباس‌ها را بشویی، بگذار گلویت خشک نباشد!»
لیوان را گرفتم و گفتم: «حالا برو با خیال راحت بخواب!»
حاجی رفت. مقداری از لباس‌ها را كه شسته بودم، گذاشتم بیرون حمام. وقتی شست و شوی بقیه لباس‌ها هم تمام شد و از حمام بیرون آمدم، دیدم حاجی دارد لباس‌های شسته شده را روی طناب پهن می‌کند.
آن شب برای اولین بار دیدم كه گوشه چشم‌هایش چروک افتاده، روی پیشانی‌اش هم. همان‌جا زدم زیر گریه. گفتم: «چی به سرت آمده؟ چرا این شکلی شده‌ای؟»
حاجی خندید، گفت: «فعلاً این حرف‌ها را بگذار کنار که من امشب یواشکی آمده‌ام خانه. اگر فلانی بفهمد کله‌ام را می‌کند!» و دستش را مثل چاقو روی گلویش کشید. بعد گفت: «بیا بنشین این‌جا، باهات حرف دارم.»
نشستم؛ گفت: «تو می‌دانی من الان چی دیدم؟»
گفتم: «نه!»
گفت: «من جدایی‌مان را دیدم!»
به شوخی گفتم: «تو داری مثل بچه‌های ‌لوس‌ حرف می‌زنی!»
گفت: «نه، تو تاریخ را نگاه كن! خدا هیچ وقت نخواسته عشاق، آن‌هایی که خیلی دل‌بسته هم هستند، باهم بمانند.»
دل ندادم به حرف‌هاش. ماجرا را به شوخی برگزار كردم. گفتم: «یعنی حالا ما لیلی و مجنونیم؟» حاجی عصبانی شد، گفت: «من هر وقت آمدم یک حرف جدی بزنم، تو شوخی کردی! من امشب می‌خواهم با تو حرف بزنم. در این مدت زندگی مشترک‌مان یا خانه مادرت بوده‌ای، یا خانه پدری من. نمی‌خواهم بعد از من هم این طور سرگردانی بکشی. به برادرم می‌گویم خانه «شهرضا» را آماده کند، موکت کند که تو و بچه‌ها بعد از من پا روی زمین یخ نگذارید.»
من ناراحت شدم، گفتم: «تو به من گفتی دانشگاه را ول کن تا با هم برویم لبنان، حالا…»
حاجی انگار تازه فهمید دارد چقدر حرف رفتن می‌زند، گفت: «نه، این‌طورها هم که نیست، من دارم محکم کاری می‌کنم، همین!»

گفتم: «‌به خاطر این چشم‌ها هم كه شده، ‌تو بالاخره یك روز شهید می‌شوی!»
چشم‌هایش درخشید، پرسید: «‌چرا؟»
یك‌دفعه از حرفی كه زده بودم، پشیمان شدم. خواستم بگویم «ولش کن! حرف دیگری بزنیم!»، اما نگاهش یك جوری بود كه نتوانستم این را بگویم. بعد خواستم بگویم «در همه نمازهایم دعا می‌كنم كه تو بمانی و شهید نشوی!» اما باز نشد. چیزی قلنبه شده بود و راه گلویم را گرفته بود. آهی کشیدم و گفتم: «‌چون خدا به این چشم‌ها هم جمال داده هم کمال. چون این چشم‌ها در راه خدا بیداری زیاد کشیده‌اند و اشک‌های زیادی ریخته‌اند.»
صبح، راننده با دو ساعت تأخیر، آمد دنبالش. گفت: «ماشین خراب است، باید ببرم تعمیر!»
حاجی خیلی عصبانی شد، داد زد: «برادر من! مگر تو نمی‌دانی آن بچه‎ها تو منطقه چشم انتظار ما هستند؟ مگرنمی‌دانی من نباید آن‌ها را چشم به راه بگذارم؟»
حقیقتش من از این اتفاق كمی خوشحال شدم. راننده رفت ماشین را تعمیر کند و ما برگشتیم خانه. اما، او انگار دلش را همراه خودش به خانه برنگرداند. دلش از همان دم در رفته بود پیش رزمنده‌هاش. دوست نداشت وقتی را كه باید در كنار رزمنده‌ها بگذراند، در جای دیگری باشد، حتی اگر آن‌جای دیگر، خانه خودش باشد. داخل خانه كه شدیم، یك دفعه برگشت و ‌گفت: «تنها چیزی که مانع شهادت من می‌شود وابستگی‌ام به شماهاست. روزی که من مسئله شما را برای خودم حل کنم، مطمئن باش آن وقت، وقت رفتن من است!»

نشسته بود گوشه اتاق و ساکت بود. من هم ساكت بودم. تنها صدایی كه گاهی توی اتاق می‌پیچید، صدای به هم خوردن اسباب‌بازی‌های مهدی بود. داشت بازی‌‌اش را می‌كرد و ذوق می‌كرد. مهدی یك‌دفعه بلند شد و رفت طرف حاجی. حاجی صورتش را از مهدی برگرداند و نگاهش را دوخت به دیوار كناریش. آمدم بگویم«چرا با بچه این‌جوری می‌كنی!»، دیدم چشم‌هاش تر است و لب‌هاش می‌لرزد. دل من هم لرزید. حس كردم این‌بار آمده كه دیگر دل بكند و برود.
حاج همت دفترچه کوچکی داشت که در آن چیزهای مختلفی نوشته بود. یک قسمت این دفتر، مخصوص نام دوستان شهید او بود. اسم شخص را نوشته بود و در مقابلش هم، منطقه عملیاتی که در آن شهید شده بود.
یکی، دو ماه قبل از شهادتش، در اسلام‌آباد این دفترچه را دیدم. نام سیزده نفر در آن ثبت شده بود و جای نفر چهاردهم، یک خط تیره کشیده شده بود.
پرسیدم: «این چهاردهمی ‌کیه؟ چرا ننوشته‌ای؟»
گفت: «این را دیگر تو باید دعا کنی!»

ژنرالی که به هیچ تیری «نه» نگفت

آنهایی که حاج کاظم رو بعد از خیبر دیدند یادشان هست که حاجی خیلی شکسته شده بود. داغ ابراهیم همت، مرتضی سلمان طرقی، حمزه دولابی، احمدساربان نژاد و رحمت الله کُرد داشت کاظم رو از پا درمی‌آورد.

به گزارش فارس، مهم نیست چه کسی موسس تیپ بوده و بعد چه کسی فرمانده شده و بعد چه کسی تیپ رو به توانمندی عملیاتی رسونده. این برای بازی های ماها مهمه نه برای اون نازنینان به عرش سفر کرده.

امام عزیز فرمودند اگر همه پیامبران خدا رو یکجا جمع کنند هیچ اختلافی بینشان نیست، چرا که همه اونها یک مبداء و یک مقصد رو نشان می‌دهند و آن هم خداست. این حرف حکیمانه در مورد فرماندهان عزیز ما که پیرو پیامبران هستند هم در جنگ مصداق داشت. شهید محسن وزوایی عاشق شهید علی موحد دانش و شهید حاج کاظم رستگار بود.

شهید موحد مخلص، وزوایی و رستگار بود و شهید رستگار وارث هر دو. غربت ارثیه فرماندهان تهرونه و از غربای فرماندهان تهرون شهید رستگار و شهید موحد هستند.می‌گویند حاج کاظم رستگار به خاطر اعتراض به روش اداره جنگ از سوی بعضی از فرماندهان رده بالای سپاه  مغضوب شد؛ این ظاهرقضیه است. اما این حقیر که بعد از عملیات خیبر بارها پای درد دل شهید رستگار بودم و الان هم اون صدای بم و پر طنینش تو گوشم هست و‌ بعد از 27 سال دارم مرور می‌کنم، فهمیدم که رستگار از کبریایی بعضی از فزماندهان جنگ به ستوه اومده بود. از منم منم زدن بعضی ها می‌نالید. اما من و امثال من چون دیدمون به اندازه دیدن نوک بینی یمان هم نبود به او حق نمی‌دادیم.

زمانه چرخید و دیدیم در یکی دوسال پیش این کبریایی کار دستشون داد. این منم زدن از چشم مردم انداختشون. حالا زوده امثال من و ما بفهمیم، حاج کاظم چه کرده.

شهید رستگار در زمان خودش سرآمد فرماندهان عملیاتی تهران بود و تمام رزمندگان تیپ 10 سیدالشهداء(ع) و لشگر 27 محمدرسول الله(ص) اون رو یک اسطوره جنگ میدونستن. حتی دشمن هم این رو فهمیده بود. هرکجا می فهمید فرمانده میدان رزم، حاج کاظم رستگاره با همه توان میومد. اینرو همه شنیدند. وقتی تعریف می‌کنند از شهادت دلاورمرد خیبر، شهید حاج محمد ابراهیم همت در جزیره مجنون محاله از تموم شدن نیروها و قرض گرفتن نیرو از قاسم سلیمانی عزیز نگن. اما هیچکس از آنچه که بر رستگار در خیبر گذشت چیزی نمیگه. فقط می‌گویند رستگار اعتراض داشت به نحوه اداره جنگ، آخه اگر اونا هم جای رستگار بودند و سه روز پاتک جنون آمیز دشمن رو که خودشون گزارش دادن چقدر توپ وحمپاره از آسمان بارید تجربه می‌کردند و در حد عملیاتی تیپ سیدالشهداء(ع) بدنهای زیر شنی های تانک له شده رو می‌دیدند تاب نمی‌آوردند.
سردار شهید حاج کاظم رستگار، فرمانده لشکر10 سیدالشهداء(ع)

اونایی که کاظم رو قبل از خیبر دیده بودند به یاد می‌آورند که بعد از خیبر حاجی خیلی شکسته شده بود. داغ ابراهیم همت، مرتضی سلمان طرقی، حمزه دولابی، احمدساربان نژاد و رحمت الله کُرد و پیکر نیروهایش که از تنها دخترش براش عزیرتر بودند و بدنهاشون داخل مجنون و طلاییه مانده بود، داشت کاظم رو از پا درمی‌آورد. یک جا که چند تا همدل پیدا می‌کرد غصه‌اش سرباز می‌کرد و شاید در چند کلام اول چشمهاش پر از اشک می‌شد.

الان بعد از 24 سال از جنگ فرمانده های رده بالای جنگ مطرح می‌کنند که تصمیم گیری در مورد عملیات‌ها جمعی بود و باید فرماندهان قانع می‌شدند و اگر قانع نمی‌شدند یگانهاشون رو درگیر نمی‌کردند واین از آزادمنشی فرماندهان بود.

آیا این رفتار در مورد حاج کاظم صدق نمی‌کرد؟ فقط مخصوص احمد کاظمی و حسین خرازی بود؟

بعد عملیات خیبر با همه انتقادهایی که کاظم در رابطه با نحوه اداره جنگ داشت، اما پا از رکاب نکشید و آمادگی کامل تیپ سیدالشهداء(ع) در خرداد و تیرماه 63 برای عملیات در هور و آوردن همه توانش در گرمای تابستان جنوب در موقعیت شهید موحد در سه راه جفیر، گواه سرسپردگی این فرمانده دلیر و مطیع است.

شهید کاظم در نیمه دوم سال 63 همین توانمندی را به پادگان ابوذر کشاند که دشمن خیال نکند کاظم رستگار سست شده. توهین های هرشبه رادیو عراق که توسط دشمن بعثی اداره می‌شد به این فرمانده دلیر نشان از ضربه موثر تیپ سیدالشهداء(ع) به فرماندهی شهید کاظم برپیکر پوسیده اش بود.

این مطلب بر سر زبان‌ها بود که هرکجا میدان رزم دست کاظم است سپاه سوم و ماهر عبدالرشید هماورد میدان است. اما این سرباز پاکباخته امام خمینی(ره) زیر همه این مشکلات قد خم نکرد. محرم سال 1362 قبل از اینکه گردانهای تیپ سیدالشهداء(ع) به پادگان ابوذر بیایند، واحد اطلاعات عملیات و تخریب در سرآبگرم سرپل ذهاب برای شناسایی منطقه عملیات مستقر بودند و شهید رستگار آمد برای سرزدن به بچه ها؛ در حسینیه بچه های تخریب واطلاعات به امامت خود حاجی نماز مغرب و عشاء رو خواندیم و بعد از نماز حاجی دید جمع بچه ها جمعِ، از غصه هاش گفت. نه برای اینکه دل‌ها رو خالی کنه بلکه به بچه های تخریب و اطلاعات بگه چقدر کار مهمه.

محرم سال 63 سال عقده گشایی حاج کاظم رستگاربود. او بارها به ما گفته بود که همه غصه ها رو باید برد سرزمین کربلا و روز عاشورا و برای کوهی از غصه و درد ناله کرد. حاج کاظم می‌گفت مگر ما از بی بی زینب(س) کمتریم که کمک کرد به امامش و وظیفه حمل شهدا را بدوش کشید و نگذاشت بدنهای نازنینشون در میدان بماند. ما چرا رفیقامون رو رو زمین رها کردیم و جونمون رو برداشتیم و در رفتیم؟ اینها همه مصیبت و روضه کاظم رستگار بود. شاید شب‌های محرم حاج کاظم به یک مجلس روضه قانع نبود . او دنبال روضه می‌گشت  و از هر ساختمون هر گردان و واحدی صدای یا حسین میومد او پاش سست می‌شد و برای غربت امامش ضجه می‌زد.

 یقین دارم آنقدر او التماس به امام حسین (ع) کرد تا برگه شهادتش امضاء شد. او دوست داشت که سربلند بمیره. حاج کاظم وارث بحق دوستش علی موحد بود. او هم مورد بی مهری واقع شد. تیپ رو تحویل داد اما به جنگ و جبهه پشت نکرد.

بچه های جنگ یادشونه حماسه آمدن علی موحد از تهران و تسخیر تپه 112 در عملیات والفجریک در حالی‌که هیچ مسوولیتی نداشت و باز رسیدن علی موحد برای فتح قله های حاج عمران‌ که از آنجا علی موحد عروج کرد.

علی موحد وقتی شهید شد فرمانده تیپ سیدالشهداء(ع) نبود، بلکه سرباز بی ادعای امامش بود و کاظم هم همین‌گونه بود و همین‌گونه رفت. امام عزیزش گفته بود مرگ بدون هیاهو اوج تقرب به خداست. اینها همه قطره ای بود از اقیانوس معرفت بسیجی شهید حاج کاظم نجفی رستگار. مهم نیست او سرتیپه و یا سرلشگر، مهم اینه که او کاظم بود و کظم غیظ کرد و رستگار شد. پس سلام بر او و بر روزی که به دنیا آمد و بر 24 بهار بعد که بربال ملایک نشست و بر روزی که بر انگیخته خواهد شد و بر ماست که یاد و نام او را پاس بداریم.

شهید رستگار و رستگارها نیازمند ما نیستند ما به اونها نیاز داریم.به قول اون شاعر:

مادح خورشید مداح خود است 

حاج کاظم همه جا غریبه حتی تو خانه اش! شهرری خانه حاج کاظم رستگاره اما به غیر از چند عکس روی پل عابر پیاده نامی از کاظم نیست.

مرحوم شیخ رجبعلی خیاط سالهاست که تو شهر ما در جوار عالم اهل بیت شیخ صدوق رحمه الله علیه مدفون است وکسی یادش نمی‌کرد اما یه صاحب منصب و صاحب نام براش کتاب نوشت والحمد لله شهره آسمانیان که بود اهل زمین هم از او سراغی گرفتند.

ای کاش یک نفر هم برا کاظم از این کارها می‌کرد. این حرف من را حمل بر نادانیم بگذارید، که ای کاش دوستان حاج کاظم وزیر یا وکیل یا استاندار و یا شهردار و یا دکتر و یا سرداربودند. اما دوستان و همرزمان کاظم در دلدلرن و در انزوا دارن مستهلک‌ می‌شوند. عباس قهرودی، اسماعیل معروفی و...

یک درد دل برای پدر بچه های تیپ سیدالشهداء(ع) حاج علی که پدر عزیز و چهره ماندگار یکبار هم سراغ بچه هات رو بگیر... 

*نیروی تخریبچی حاج کاظم: جعفر طهماسبی

چگونگی شهادت شهید همت از زبان همرزمش

قاصد، سردار جعفر جهروتی‌زاده یکی از فرماندهان هشت سال دفاع مقدس است که در کتاب خاطرات خود با عنوان «نبرد درالوک» چگونگی شهادت حاج ابراهیم همت را در ۱۷ اسفند ۶۲ در عملیات خیبر به زیبایی توصیف می‌کند: «... قبل از عملیات خیبر به اتفاق حاج همت و چند نفر دیگر از بچه‌ها وارد منطقه عملیاتی شدیم. نیروهای اطلاعات عملیات مشغول شناسایی بودند و کار برایشان به سبب هور و نیزاری بودن منطقه دشوار بود. از طرف دیگر، افراد بومی نیز در منطقه، وسط هور ساکن بودند و به ماهی گیری و کارهای دیگری می‌پرداختند. همین موضوع باعث می‌شد که نیروهای شناسایی تهدید شوند به ویژه از سوی بومیان که قطعا عراقی‌ها کسانی را در میان آن‌ها داشتند که هرگونه تحرکی را گزارش کنند. در این زمان لشکر ۲۷ در چند جا عقبه داشت. پادگان دوکوهه به عنوان عقبه اصلی و پادگان ابوذر که بعد از والفجر ۴ نیروهای لشکر در آنجا باقیمانده بودند... 
 
 
شناساییهای عملیات خیبر ادامه پیدا کرد و دست آخر قرار شد که تعداد محدودی از نیروهای بعضی از یگان‌ها برای راه اندازی مقر‌ها و بنه‌های تدارکاتی وارد منطقه شوند. تعدادی از نیروهای واحد ادوات هم آمدند تا منطقه را برای عملیات آماده کتند. 
 
شکستن خط طلائیه با عبور از معبر ۲۰ سانتی
 بالاخره شب عملیات فرا رسید. محور لشکر ۲۷ منطقه طلائیه بود. البته بعضی از یگانهای لشکر هم قرار بود در داخل جزیره مجنون عمل کنند. لشک عاشورا و لشکر کربلا نیز محل مأموریتشان داخل جزیره بود. باید در طلائیه خط را می‌شکستیم و جلو می‌رفتیم و می‌رسیدیم به جاده‌ای که می‌خورد به شهر» نشوه «عراق و منطقه بصره. مأموریت لشکر ۲۷ در حقیقت این بود که از این قسمت راه را باز کند. در مقابلمان هم کانالی به عمق ۵۰ متر وجود داشت. 
 
شب اول عملیات باید از روی دژی می‌رفتیم که تا یک نقطه‌ای ادامه داشت و پس از آن نقطه کاملا بسته می‌شد و پشتش میدان مین بود و بعد سنگرهای کمین و سنگرهای نیروهای عراقی. تا این نقطه که دژ ادامه داشت در دید عراقی‌ها نبودیم. راهی هم که کنار دژ برای عبور نیرو‌ها وجود داشت ۲۰ سانتی‌متر بیشتر عرض نداشت. یک طرف این راه دیواره دژ بود- در سمت چپ- و طرف دیگرش هم آب. نیرو‌ها باید از این راه ۲۰ سانتیمتری عبور می‌کردند تا به میدان مین می‌رسیدند و پس از خنثی کردن می‌ن‌ها و باز شدن معبر به خط دشمن می‌زدند. 
 
دشمن تمام امکانات و تسلیحاتش را بسیج کرده بود روی این معبر ۲۰ سانتی متری تا از عبور نیرو‌ها جلوگیری کند. دو تا دوشیکا کار گذاشته بوددند و چهار تا کاتیوشای چهل تایی. فکرش را بکنید در چند لحظه ۱۲۰ گلوله کاتیوشا رو این معبری که ۲۰ سانتی‌متر عرض داشت و ۷۰۰ یا ۸۰۰ متر طول، می‌ریخت. 
 

با تعدادی از بچه‌های تخریب خودمان را رساندیم به میدان مین و معبر باز کردیم. چند نفری از بچه‌های تخریب به شهادت رسیدند ولی نیرو‌ها از معبر کنار دژ نتوانستند عبور کنند. آتش عراقی‌ها چنان سنگین بود که بیشتر بچه‌ها به شهادت رسیدند و راه بسته شد. من که می‌خواستم برگردم عقب دیدم راه نیست مگر اینکه پا بگذارم رو جنازه بچه‌ها. بعضی جا‌ها دژ می‌پیچید و در تیررس مستقیم نبود اما کاتیوشا بیداد می‌کرد. لحظه‌ای نبود که گلوله‌ای بر زمین نخورد. آن شب عراق به ندرت از خمپاره استفاده کرد و بیشتر آتش کاتیوشا سر بچه‌ها ریخت. ناچار پا رو جنازه بچه‌ها گذاشتم و آمدم... 
 
فقط ما سه نفر مانده‌ایم، اگر می‌گویید سه نفری حمله کنیم! 
 
آن شب عملیات متوقف ماند و همه چیز کشید به روز دیگر. شب بعد یک گردان عملیات را آغاز کرد و رفت جلو و تعداد زیادی شهید و مجروح داد. آن شب هم عملیات موفق نبود و نتوانستیم خط دشمن را بشکنیم. عراق چنان این دژ را زیر آتش می‌گرفت که پرنده نمی‌توانست پر بزند. از قرارگاه تأکید داشتند که هر طور شده خط شکسته شود. بیشتر نیرو‌ها به شهادت رسیده بودند و دیگر امیدی نبود که آن شب کاری انجام شود. 
 
من و حاج عباس کریمی و رضا دستواره رفتیم جلو. از روی شهدا رد شدیم و رفتیم دیدیم که به غیر از تعدادی نیرو بیشتر بچه‌هایی که جلو رفته‌اند همه به شهادت رسیده‌اند. تأکید برای شکستن خط به خاطر این بود که با متوقف شدن عملیات در این قسمت عملیات در جزیره هم به مشکل برخورده بود. 
آن شب حاج همت پشت بیسیم دائم می‌گفت:» آقا از قرارگاه می‌گویند باید امشب خط شکسته شود «... نیمه‌های شب پس از دیدن شرایط و اوضاع به این نتیجه رسیدیم که واقعا هیچ راهی وجود ندارد. رحیم صفوی آمده بود روی خط بیسیم و ما مستقیم صدای او را می‌شنیدیم که می‌گفت: هرطور هست باید خط شکسته شود. من پشت بیسیم یک طوری مطلب را رساندم که: آقاجان فقط ما سه نفر مانده‌ایم اگر می‌گویید سه نفری حمله کنیم! وقتی فهمیدند که وضعیت مناسب نیست گفتند؛ برگردید عقب. 
 

شبهای بعد حمله از کنار دژ منتفی شد و بنا شد برای عبور از کانال محورهای دیگر را انتخاب کنیم. برای عبور از کانال هر شب یکی از گردان‌ها مأمور انداختن پل روی کانال و عبور از آن می‌شد. دست آخر قرار شد چند نفری از بچه‌های تخریب شناکنان از کانال عبور کنند و آن سو سنگرهای دشمن را خفه کنند و پس از باز کردن معبر در میدان می‌ن، نیروهای دیگر، این سوی کانال پل بزنند و رد بشوند. بچه‌های تخریب پریدند تو آب که بروند آن طرف اما زیر آتش سنگین دشمن موفق به این کار نشدند. 
 
آخرین شب عبور از کانال را به عهده من گذاشتند. یک مقدار محور را تغییر دادم و رفتم سمت دیگر. دوباره از بچه‌های تخریب تعدادی شناگر انتخاب کردیم و رفتیم پشت خط. شب خیلی عجیبی بود. بین رضا دستواره و حاج عباس کریمی از یک طرف و حاج همت هم از طرف دیگر درگیری لفظی پیش آمد. آن دو می‌گفتند: امشب نباید این کار انجام شود و حاج همت هم می‌گفت: دستور از بالاست و امشب باید از کانال رد بشویم. بعد از درگیری لفظی شدیدی که پیش آمد بنابر این شد که کار انجام شود. حاج همت هم به من گفت: برو جلو و این کار را انجام بده. 
 آتش عراقی‌ها امان از همه بریده بود. بعد از اینکه از آن محور ناامید شدیم قرار شد لشکر داخل جزیره برود. با حاج همت و چند نفر دیگر از بچه‌ها رفتیم داخل جزیره برای شناسایی تا پشت سرمان هم نیرو‌ها بیایند. در جزیره نیرو‌ها برای تردد باید از پلهایی که به پل خیبری معروف شدند استفاده می‌کردند یا از هاورکرافت. بعد از شناسایی برگشتیم و به همراه تعدادی از بچه‌های تخریب به داخل جزیره رفتیم. البته زمانی که ما در طلائیه عمل می‌کردیم گردان مالک به فرماندهی» کارور «در جزیره عمل می‌کرد و کارور نیز‌‌ همان جا به شهادت رسید. 
 

 
جزیره تقسیم شده بود به دو محور: محور شمالی و محور جنوبی. هواپیماهای دشمن به شدت جزیره را بمباران می‌کردند. شاید در یکروز نود هواپیما هم زمان جزیره را بمباران می‌کردند. در جزیره نیرو‌ها فقط رو دژ‌ها جا گرفته بودند و بقیه منطقه آب و نیزار بود. یکهو می‌دیدی ده فروند هواپیما به ستون یک دژ را بمباران می‌کنند و می‌روند. حاج همت می‌گفت:» بی‌پدر و مادر‌ها انگار برای مرغ و خروس دانه می‌پاشند. 
 
نزدیک خط یک آلونک گلی بود که ظاهرا از قبل بومی‌ها آن را ساخته بودند. حاج همت بیسیم و تشکیلات مخابراتی را در آنجا مستقر کرده بود و با فرماندهان در ارتباط بود. بعد از اینکه نیرو‌ها در جزیره مستقر شدندف من و حاج همت سوار موتور شدیم تا برویم عقب ببینیم وضعیت چه طور است. 
 
شهید همت: «مثل اینکه خدا ما را طلبیده» 

در آن چند ساعتی که ارتباط با خط مقدم قطع شده بود حاج همت به من گفت: حالا هی نیرو از این طرف می‌فرستیم که برود و خبر بیاورد ولی هرکس رفته برنگشته. یک سه راهی به نام سه راهی مرگ بود که هرکس می‌رفت محال بود بتواند از آن عبور کند. حاج همت به مرتضی قربانی- فرمانده لشکر۲۵ کربلا- گفت: یکی دو نفر را بفرستند خبر بیاورند تا ببینم اوضاع چه شکلی است. قربانی گفت: من هیچکس را ندارم، هرکس را فرستادم رفت و برنگشت. حاجی سری تکان داد و راه افتاد سمت جزیره. قبل از راه افتادن جمله‌ای گفت که هیچوقت یادم نمی‌رود: «مثل اینکه خدا ما را طلبیده». 
 
بعد از رفتن حاجی من با یکنفر دیگر راه افتادم سمت جزیره و آمدیم داخل خط. عراقی‌ها هنوز به شدت بمباران می‌کردند. رفتیم جایی که نیرو‌ها پدافند کرده بودند. وضعیت خیلی ناجور بود. مجروحان زیادی روی زمین افتاده بودند و یا زهرا می‌گفتند و صدای ناله‌شان بلند بود. سعی کردیم تعدادی از مجروحان را به هر شکلی که بود بفرستیم عقب. 
 
جنازه عراقی‌ها و شهدای ما افتاده بودند داخل آب و خمپاره و توپ هم آنقدر خورده بود که آب گل آلود شده بود. بچه‌ها از شدت تشنگی و فقر امکانات، قمقمه‌ها را از همین آب گل آولد پی می‌کردند و می‌خوردند. حاج همت با دیدن این صحنه حیلی ناراحت شد. قمقمه بچه‌ها را جمع کرد و با پل شناور کمی رفت جلو و در جایی که آب زلال و شفاف بود آن‌ها را پر کرد و آمد. تو خط درگیری به شدت ادامه داشت. عراق دائم بمباران می‌کرد. ما نمی‌توانستیم از این خط جلو‌تر برویم. حاج همت به من گفت: شما بمان و از وضع خط مطلع باش. بیسیم هم به من داد تا با عقبه در ارتباط باشم و خودش برگشت عقب. 
 
دیدار محبوب در جزیره مجنون؛ سه راهی شهادت
 
وقتی حاجی در حال بازگشت به طرف قرارگاه بوده تا در آنجا فکری به حال خط مقدم بکند در‌‌ همان سه راهی مرگ به شهادت می‌رسد. پس از رفتن حاج همت به سمت عقب یکی دو ساعتی طول نکشید که خط ساکت شد.‌‌ همان خطی که حدود یک ماه لحظه‌ای درگیری در آن قطع نشده بود و این سبب تعجب همه شد. ما منتظر ماندیم. گفتیم شاید باز هم درگیری آغاز شود. 
صبح فردا هوا روشن شد اما باز هم از حمله دشمن خبری نشد. اطلاع نداشتیم که چه اتفاقی افتاده است. بی‌خبر از آن بودیم که در جزیره سری از بدن جدا شده و حاج همت بی‌سر به دیدار محبوب رفته و دستی قطع شده‌‌ همان دستی که برای بسیجیان در خط آب آورد. جزیره با شهادت حاجی از تب و تاب افتاد. بالاخره زمانی که اطمینان حاصل شد از حمله عراقی‌ها خبری نیست، تصمیم گرفتم به عقب برگردم. 
 

در حالی که به عقب برمی گشتم در سه راهی چشمم به پیکر شهیدی افتاد که سر در بدن نداشت و یک دست او نیز از بدن قطع شده بود. از روی لباسهای او متوجه شدم که پیکر مطهر حاج همت است اما از آنجا که شهادت ایشان برایم خیلی دردناک بود‌‌ همان طور که به عقب می‌آمدم خود را دلداری می‌دادم که نه این جنازه حاج همت نبود. وقتی به قرارگاه رسیدم و متوجه شدم که همه دنبال حاجی می‌گردند به ناچار و اگر چه خیلی سخت بود اما پذیرفتم که او شهید شده است. 
 
شب‌‌ همان روز بدن پاک حاجی به عقب برگشت و من به قرارگاه فرماندهی که در کنار جاده فتح بود رفتم. گمان می‌کردم همه مطلع هستند اما وقتی به داخل قرارگاه رسیدم متوجه شدم که هنوز خبر شهادت حاجی پخش نشده است. روز بعد متوجه شدم که جنازه حاجی در اهواز به علت نداشتن هیچ نشانه‌ای مفقود شده است. من به همراه شهید حاج عبادیان و حاج آقا شیبانی به اهواز رفتیم. علت مفقود شدن جنازه حاج همت نداشتن سر در بدن او بود. 
 
چند روز قبل از شهادت حاج عبادیان مسئول تدارکات لشکر یک دست لباس به حاجی داده بود و ما از روی‌‌ همان لباس توانستیم حاجی را شناسایی کنیم و پیکر مطر ایشان را به تهران بفرستیم. پس از فروکش کردن درگیری‌ها به دو کوهه و از آنجا هم برای تشییع جنازه شهید همت به تهران رفتیم. پس از تشییع در تهران جنازه شهید همت را بردند به زادگاهس «شهرضا» و در آنجا به خاک سپردند. البته در بهشت زهرا نیز قبری به یادبود او بنا کردند «.


مردي كه به پاي رزمندگان بوسه مي‌زد

فرمانده شهيد حاج حسين خرازي، فرمانده خوش اخلاق، پرتلاش و پر جنب جوش بود؛ آنقدر كه با يك دست زمين را به آسمان مي‌دوخت. مقام معظم رهبري هم او را پرچمدار جهاد و شهادت خطاب كرده بود. جا دارد در آستانه شهادت اين فرمانده بزرگ، لحظاتي در زندگي و خاطرات او بیندیشیم.
زندگي‌نامه

شهيد «حسين خرازي»، در سال 1336ه.ش در خانواده‌اي مذهبي و متدين در شهر اصفهان متولد شد. تحصيلات ابتدايي و راهنمايي و دبيرستان را در همان شهر، در فضايي مذهبي، پشت سر گذاشت و پس از اخذ ديپلم، در آستانه سال 1355به سربازي رفت. پس از پيروزي انقلاب اسلامي، با عضويت در كميته دفاع شهري اصفهان و درگيري با ضد انقلاب منطقه، نقش فعال و تعيين كننده‌اي ايفا نمود.

در اواسط بهمن ماه سال 1358، به مناطق درگيري با ضد انقلاب در كردستان رفت و به همراه گردان ضربت، به مبارزه با توطئه‌هاي نيرو‌هاي چپ و ضد انقلاب پرداخت. مقصد بعدي حسين، خوزستان بود. هنوز روزهاي آغازين جنگ بود كه حسين به همراه 50 تن از يارانش عازم اين خطه شد و در نيمه دوم بهمن ماه سال 59، فرمانده جبهه دارخوين را به عهده گرفت.

در سال نخست جنگ، جبهه دارخوين، به كلاس درس مجاهدت و خودسازي تبديل شد و عمليات «فرمانده كل قوا» در اين جبهه با موفقيت به انجام رسيد. در همين منطقه، هسته اصلي «تيپ 14 امام حسين(ع)» شكل گرفت كه بعدها ثمرات مهمي براي كشور به ارمغان آورد.

عمليات «خيبر»، نبردي بود در منطقه «طلائيه» كه «حاج حسين» دست راست خود را در جريان آن تقديم آرمان‌هايش كرد و سرانجامِ حيات سراسر عاشقانه او در عمليات تكميلي كربلاي پنج، به تاريخ هفتم اسفند ماه 1365، رقم خورد.

خاطرات:

جرم، برپايي جلسه قرآن

حسين سرباز شده بود و برده بودنش قوچان. چند وقتي بود ازش بي‌خبر بوديم. يك روز بلند شدم رفتم سري بهش بزنم و احوالي بگيرم. وقتي رسيدم به پادگان، از دژبان جلوي در پرسيدم: حسين خرازي را كجا مي‌شه پيدا كرد؟
گفت: حسين الان تو مسجده!

راه را ازش پرسيدم و رفتم طرف مسجد. وارد مسجد كه شدم، ديدم چند سرباز را جمع كرده دور خودش و با هم قرآن مي‌خوانند. حال و احوال كرديم و من نشستم كناري تا جلسه تمام شود. هنوز مدت زيادي نگذشته بود كه يک‌دفعه سرهنگي با غيظ آمد داخل مسجد و سر بچه‌ها فرياد زد که: شماها اين ساعت روز اين‌جا چه كار مي‌كنيد؟ كارتان به جايي رسيده كه تو پادگان جلسه راه‌ انداختين؟
حسين خيلي آرام و متين بلند شد و رفت جلو. گفت: جلسه نيست جناب سرهنگ؛ داريم قرآن مي‌خوانيم!
حرفش را آن‌قدر راحت زد كه من لذت بردم. سرهنگ اما گوشش به حرف او نبود. يك گام به طرفش برداشت و سيلي محکمي را نواخت توي گوشش. گفت: فردا خودتو معرفي مي‌کني به ستاد!
همين مسأله باعث شد كه فرستادندش به ظفار در عمان؛ جوري كه ما گاه تا شش ماه ازش بي‌خبر مي‌مانديم.

رعايت حق مردم
مانور تمام شده بود و برگشته بوديم به مقر. حالا نشسته بوديم دور هم و مي‌خواستيم ضعف‌ها و قوت‌ها را بررسي كنيم. شروع جلسه كه اعلام شد، حسين «بسم الله» را گفت و گفت: قبل از هر چيز بايد بگم در بخش كوچكي از زمين‌هايي كه در آن‌ها مانور برگزار شد، گندم ديم كاشته شده بود. اين گندم‌زار در طول مانور، آسيب ديد. يك نفر بايد بره خسارت وارده را برآورد كنه و بعد صاحبش را پيدا كنه تا خسارتش را پرداخت كنيم!

جنگ را فراموش نكني
حسين تصميم گرفت سر و ساماني به زندگي‌اش بدهد و به سنت پيامبرش عمل كند. آمد سراغ مادر من كه برايش به اصطلاح آستين بالا بزند. با شوخي به مادرم گفت: من پنجاه هزار تومان پول دارم؛ با اين پول مي‌خواهم هم خانه و ماشين بخرم و هم زن هم بگيرم. نظر شما چيه؟

مادرم خنديد و خوشحال از اين تصميم شروع كرد به جستجوي يك عروس مناسب و مومن. بالاخره و پس از ديدار و گفت و گو با افراد مختلف، به دختري مؤمنه برخورد. قرار مدار ملاقات و خواستگاري گذاشته شد و طرفين به توافق و تفاهم رسيدند. مراسم عقد در حضور رهبر كبير انقلاب امام خميني(ره) برگزار شد. آن روز لباس دامادي حسين، پيراهن سبز سپاه بود.
دوستان حسين كه از اين اتفاق بسيار شاد بودند، به ميمنت آن و به عنوان كادوي عروسي، يك قبضه تيربار گرنيوف را به همراه سی عدد فشنگ، كادو كردند و به بهش هديه دادند. آن‌ها روي كاغذ كادو و به شوخي، نوشته بودند: جنگ را فراموش نكني!
ما همه البته مي‌دانستيم كه حسين نه آن روز، و نه هيچ روز ديگر جنگ را فراموش نمي‌كند. او فرداي روز عروسي، با خانمش خداحافظي كرد و راه جبهه را در پيش گرفت.

ماه عسل
براي خواندن خطبه عقد، رسيده بودند خدمت حضرت امام. امام (ه) بعد از اجراي عقد، مقداري وجه نقد هديه داده بودند بهشان تا با آن بروند مشهد زيارت و به اصطلاح ماه عسل. حسين هديه را از دستان مبارك حضرت امام قبول كرده بود، اما وقتي از محضر ايشان مرخص شده بود، جلوي در پاكت پول را داده بود به مرحوم آقا سيد احمد و گفته بود: خيلي دوست دارم به پيشنهاد آقا عمل كنم و بروم زيارت، اما هر چه فكر مي‌كنم مي‌بينم زيارت را پس از جنگ هم مي‌شه رفت!
و بعد به همراه خانمش راه اهواز شده بودند.

نگاه به معنا
اصولاً نگاه حاج حسين به مسائل، سواي نگاه بود كه ما داشتيم. بیشتر مي‌ديدم كه از ظواهر امور گذر مي‌كند به باطن و معنا را مي‌بيند. اين بود كه باورهايش براي ما عجيب بود. براي نمونه، يادم است يك مأموريت داد برويم مقر براي تهيه تداركات. اما قبل از اين‌كه راهي‌مان كند، گفت: وقتي مي‌رويد قرارگاه تداركات بگيريد يا مهمات بگيريد، دروغ نگوييد؛ آمار اشتباه ندهيد. هر چه توي انبار داريد بگوييد. من نمي‌خواهم خداي ناكرده بچه‌هاي مردم غذاي شبهه‌ناك، غذايي كه با يك دروغ تهيه شده بخورند. چون اگر غذاي شبهه‌ناك يا غذايي كه بر اساس آمار نادرست به دست آمده بخورند، اين غذا در جنگيدن آن‌ها اثر مي‌گذارد؛ آنان نمي‌توانند خالصانه و با تمام وجود بجنگند. اگر خداي ناكرده چنين اتفاقي بيفتد، ما مسئول هستيم و بايد در پيشگاه خدا پاسخ بدهيم.

مي‌گفت: اگر مهمات آرپي‌جي را بيش از سهم خودتان بگيريد، بسيجي به جاي اين كه آن را به تانك دشمن بزند، توي هوا شليك مي‌كند؛ بنابراين، ما بايد وظيفه شرعي خود را انجام دهيم؛ خدا بقيه كارها را درست مي‌كند.
همه ‌چيز براي همه كس
گرما‌زده شده بود و منتقلش كرده بوديم بيمارستان. بيمارستان هم شلوغ بود. گرماي هوا همه را از پا انداخته بود. دکتر كه آمد، معاينه‌اش كرد و بعد سرم وصل کرده بهش. گفت: بهش برسيد؛ خيلي ضعيف شده.
رفتم ميوه و شيريني‌اي كه برايش كنار گذاشته بودند، آوردم. گفت: نمي‌خورم.
گفتم: چرا آخه؟
مريض‌هاي ديگر را نشانم داد و گفت: اين‌ها رو براي چي آورده‌اند اين‌جا؟
گفتم: خب، آن‌ها هم مثل شما گرمازده شده‌اند
گفت: پس مي‌بيني که فرقي با من ندارند.
گفتم: حسين آقا، همه‌شان سهم‌شان را گرفته‌اند!
گفت: نمي‌شه. هر وقت همه بچه‌هاي لشکر از اين چيزها داشتند بخورند، من هم مي‌خورم!

تخفيف دژبان به فرمانده لشكر
يك ‌بار وقتي مي‌خواسته وارد موقعيت نظامي‌ شود كه خود فرمانده آن‌جا بوده، دژبان تازه جوانِ تازه‌واردي كه او را نمي‌شناخته، جلويش را مي‌گيرد و كارت شناسایي مي‌خواهد. نه حسين و نه همراهانش، هيچ كدام ورقه شناسايي نداشته‌اند.
دژبان مي‌گويد: بدون كارت نمي‌توانم اجازه ورود بدهم!
يكي از همراهان عصباني مي‌شود و داد مي‌زند: راه را باز كن ببينيم!
دژبان جوان هم كم نمي‌آورد و همه آن‌ها را از ماشين پياده مي‌كند تا سينه خيز بروند بلكه از اين پس يادشان بماند بدون كارت در منطقه تردد نكنند. حسين و دوستانش پياده مي‌شوند. دژبان با ديدن وضع جسماني حسين كه يك دست نداشته، به او تخفيف مي‌دهد و مي‌گويد: فقط تو، ده مرتبه بشين و پاشو!
در همين گير و دار، یکباره سر و كله مسئول دژباني پيدا مي‌شود. او سراسيمه و پرخاش كنان به طرف دژبان جوان مي‌دود و مي‌گويد: تو مگر نمي‌داني ايشان فرمانده لشكر هستند؟
اين حرف، چهره دژبان را درهم مي‌كند. حسين اما مهلت ناراحتي و شرمندگي به او نمي‌دهد؛ پيش مي‌رود و با تبسمي حق شناسانه در آغوشش مي‌كشد و مي‌گويد: تو وظيفه‌ات را خيلي خوب انجام دادي.

غريب
شنيده بودم حاج حسين توي منطقه است اما نمي‌شناختمش. شب كه وقت خواب شد، ديدم يكي آمد دم سنگر و بعد از سلام و حال و احوال، گفت: برادر، مي‌شه من امشب جا بخوابم؟
اول مسأله را كمي سبك سنگين كردم و بعد گفتم: مي‌توني بخوابي، ولي ما پتوي اضافي نداريم.
گفت: «اشكالي نداره!» و آمد داخل. وقتي مي‌خواست دراز بكشد، برزنتي را كه مدت‌ها بود افتاده بود گوشه سنگر نشان داد و پرسيد: اون مال کيه؟
گفتم: نه، مال كسي نيست. مي‌توني ازش استفاده كني!
برزنت را برداشت و كشيد رويش و خوابيد. صبح كه رفتم براي نماز، ديدم بچه‌ها همه ايستاده‌اند و عقب و يك عده دارند او را مي‌فرستند جلو تا امام جماعت شود. بچه‌ها بهش مي‌گفتند: نمي‌شه حاج حسين اين‌جا باشه و ما نماز فرادا بخوانيم!

بوسه بر پاي رزمندگان
حاج حسين رزمنده‌ها را عاشقانه دوست داشت و گاه اين عشق را جوري نشان مي‌داد كه انسان حيران مي‌شد. يك شب تانك‌ها را آماده كرده بوديم و منتظر دستور حركت بوديم. من نشسته بودم كنار برجك و حواسم به پیرامونمان بود و تحركاتي كه گاه بچه‌ها داشتند. يك وقت ديدم يك نفر بين تانك‌ها راه مي‌رود و با سرنشين‌ها گفت و گوهاي كوتاه مي‌كند. كنجكاو شدم ببينم كيست.
مرد توي تاريكي چرخيد و چرخيد تا سرانجام رسيد كنار تانكي كه من نشسته بودم رويش. همين كه خواستم از جايم تكان بخورم، دو دستي به پوتينم چسبيد و پايم را بوسيد. گفت: به خدا سپردمتون!
تا صداش را شنيدم، نفسم بريد. گفتم: حاج حسين؟
گفت: هيس؛ صدات درنياد!
و رفت سراغ تانک بعدي.

يك استثنا
يك روز بعد از ظهر، با قايق در حال گشت زني بوديم كه با هم برخورد كرديم. حسين با قايقش پيچيد جلوي ما و ما ناچار ايستاديم. حال و احوالمان را پرسيد و خبر گرفت. گفتيم: خوبيم؛ چند روزي قايق خراب شده بود و حالا ناچاريم صبح تا شب يك‌كله گشت بزنيم.
گفت: ناهار و شام را چكار مي‌كنيد؟
گفتيم: عصر كه مي‌شه، مي‌پريم پايين، صبحانه و ناهار و شام را يك‌جا مي‌خوريم!
پرسيد: پس نمازتان را كي مي‌خونيد؟
گفتيم: همان عصري!
گفت: نه ديگه؛ اين را قبول نمي‌كنم!
از قايق پياده‌مان كرد و همان لب آب با هم ايستاديم به نماز.

انسان بزرگ
در طلائيه، غوغا شده بود. دشمن با توپ و خمپاره همين‌طور يك‌ريز آتش مي‌ريخت، به گونه‌ای كه به نظر مي‌رسيد مي‌خواهند همه خط ما را يك‌باره نابود كند. ما رفته بوديم چپيده بوديم در عمق سنگر و لحظه شماري مي‌كرديم كي يك گلوله هم بيايد بيفتد آن‌جا. بالاخره و پس از لحظاتي كابوس‌گونه، منطقه آرام و آتش دشمن سبك شد. ما آرام آرام از سنگرها آمديم بيرون. عده‌اي از بچه‌ها به شكلي غريب شهيد شده بودند. نزديك كه رفتيم، ديديم يكي انگار هنوز زنده است و در حال مراقب از آن‌ها. دويديم طرفش؛ حاج حسين بود. يك دستش قطع شده بود و خون تمام هيكلش را سرخ كرده بود.
يكي از بچه‌ها جلوتر رفت و گفت: حاجي چي شده؟
نگاه به شهداي دور و برش انداخت و گفت: چيزي نيست؛ يك خراش كوچكه!
ما اما از جايمان نمي‌توانستيم تكان بخوريم. همين ‌طور ‌هاج ‌و واج مانده بوديم. باورمان نمي‌شد يكي دستش قطع شده باشد و بعد در كمال خونسردي مراقب اوضاع باشد و چيزي هم به روي خودش نياورد! نگاه به اجسادي كه در دور و اطراف افتاده بودند، انداختم و بعد خودم را در مقايسه با حسين انسان كوچكي ديدم.
سفر با بال شكسته
حسين عاشق جبهه و رزمنده‌ها و عاشق جهاد بود. او حتي وقتي شديدترين زخم‌ها را در بدنش داشت، نتوانست دوري يارانش را تحمل كند و با همان زخم‌ها راه منطقه شد؛ البته اين كار را بدون اطلاع ما انجام داد. فرداي روزي كه از بيمارستان مرخص شده بود، گفت: حوصله‌ام سر رفته!
دکتر بهش چهل وپنج روز استراحت داده بود. گفتم: فعلاً بايد تحمل كني!
گفت: نمي‌تونم!
گفتم: چي ‌کار کنم بابا؟
گفت: منو ببر سپاه بچه‌ها را ببينم.
گفتم نمي‌شود. اصرار كرد؛ ديدم صلاح نيست حرفش روي زمين بماند. بلند شدم و بردمش سپاه. آن‌جا كه رسيديم، به من گفت: شما بريد، خودم برمي‌گردم.
ناچار تنها برگشتم. تا 10 شب، ازش خبري نشد. ساعت 10 تلفن کرد، گفت: من اهوازم؛ بي‌زحمت داروهام را بديد يکي برام بياره!

مهياي شهادت
حسين خودش حس كرده بود كه ديگر وقت رفتن است. دو روز قبل از شهادتش بود كه گفت: خودم را براي شهيد شدن كاملاً آماده كرده‌ام.
با اين حرفش البته ما هم به فكر افتاديم اما چه كسي باور مي‌كرد كه به اين زودي. وقتي خبر شد ماشين غذاي رزمندگان خط مقدم را در بين راه زده‌اند، بسيار ناراحت شد. با بي‌سيم از مسئولين تداركات درخواست كرد تا هر چه زودتر، ماشين ديگري بفرستند. چند ساعت بعد ماشين حامل غذا جلوي سنگر ايستاد و حاج حسين براي بررسي وضعيت ماشين از سنگر خارج شد. يكي از تخريب‌چي‌هاي از خط بازگشته در حال مصاحفه با او بود. تخريب‌چي مي‌خواست پيشاني حسين را ببوسد كه يك‌باره صداي مهيب انفجاري بلند شد و ديديم كه قامتش خم شد و بعد پيكرش بر زمين افتاد. من بلافاصله سر را بلند كردم و تركش‌هايي درشت را بر سر و گردن او ديدم. آن روز، هشتم اسفند سال 1365 بود؛ روزي كه حاج حسين خاك خون‌آلود را به خاكيان وانهاد و خود همچون پرنده‌اي سفيد و پاك رو به آبي بي‌انتها و قدسي پرواز كرد.

اتفاق
پيرمردي آمد و سراغ حاج حسين را از من گرفت. گفتم: داخل سنگر منتظر باش، آمد خبرت مي‌كنم!
ساعتي بعد، توي محوطه بودم كه ديدم حاج حسين آمد. همين كه خواستم بروم به پيرمرد خبر بدهم، ديدم خودش زودتر خبر شده و از سنگر دويد بيرون. بچه‌ها جمع شده بودند دور ماشين حاجي. رفتم دست پيرمرد را گرفتم و بردم طرف ماشين. گفتم: بيا پدرجان؛ اين هم حاج حسين!
پرسيد: چي صداش کنم؟
خنديدم: هر چي دلت مي‌خواد!
سرش را تكان داد و رفت. ايستادم به تماشا. حاج حسين داشت با راننده‌اش حرف مي‌زد كه پيرمرد دست گذاشت روي شانه‌اش. حاجي برگشت طرفش. همديگر را بغل کردند. پيرمرد بلند شد براي بوسيدن پيشاني حاجي كه صداي سوت خمپاره آمد. همه خوابيديم روي زمين. خمپاره افتاد همان نزديكي و منفجر شد. يكي دو دقيقه بعد، وقتي از زمين بلند شديم، ديديم همه سالم هستند غير از حاجي و راننده‌اش.
تعهد در دم آخر
حاج حسين و راننده‌اش هر دو تركش خورده بودند و هر دو هم از گلو مجروح شده بودند. همين طور خون فواره مي‌زد و سر و سينه‌شان را سرخ مي‌كرد. هجوم برديم براي بستن حاجي و كمك به بند آمدن خون‌ريزي. حاجي اما اجازه نداد. تند تند با سر و دست اشاره مي‌كرد به راننده‌اش و مي‌گفت: اول اون؛ اول اون!
يكي دو تا از بچه‌ها بلند شدند رفتند سراغ راننده. لب‌هاي حاجي مي‌جنبيد: اون زن و بچه داره؛ امانته دست من..
بي هوش شد و بعد از آن من ديگر نديدمش. حسين پرواز كرد.

تهيه كننده: عبدالرحيم سعيدي راد

منابع

1. يادگاران. كتاب خرازي. فاطمه غفاري. روايت فتح. چاپ دوم 1383
2. ره‌يافتگان وصال. محمد قاسم فروغي جهرمي. مركز فرهنگي سپاه پاسداران انقلاب اسلامي. چاپ اول 1373
3. سيماي سرداران شهيد اسلام. غلامحسين قراگوزلو. كيهان. چاپ اول 1370
4. ساجد (سايت جامع دفاع مقدس) www.sajed.ir
5. نرم‌افزار چند رسانه‌اي شهيد سرلشگر پاسدار حاج حسين خرازي، نشر شاهد

مهدی برای تشییع جنازه برادرش هم نیامد!

  25 اسفند  ، سالروز شهادت سردار سرلشکر شهید مهدی باکری، فرمانده لشکر 31 عاشوراست؛ سرداری که به بسیجی بودنش افتخار می‌کرد. او علمدار سپاه اسلام بود که همانند علمدار قهرمان کربلا، حضرت اباالفضل العباس (ع‌) داغ برادر دید و سپس خود به شهادت رسید. 

مهدی، افتخار خداوند  شد  

از سی ام فروردین 1339 تا 25 اسفند  سال 1363 دوران مقدس و شگفتی بود که بار دیگر خداوند به یکی از بهترین بندگان خویش مباهات کند و برای چندمین بار، فرشتگان خویش را مورد خطاب قرار دهد که «انی اعلم ما لا تعلمون».

مهدی افتخار خداوند شد؛ بنده‌ای که فرشتگان را به حیرت واداشت.

او در یکی از نوشته‌هایش آورده بود: خدایا تو چقدر دوست‌داشتنی و پرستیدنی هستی، هیهات كه نفهمیدم. خون باید می‌شدی و در رگهایم جریان می‌یافتی تا همه سلولهایم هم یارب یارب می‌گفت.
مهدی پاک بود همچون آب و مهربان همانند نسیم. در هوای کمال می‌رویید. در فضای مسجد وقرآن قد می‌کشید.

روزی که مهدی کوچک اشک ریخت

به درمان درد مستمندان می‌اندیشید. ستم را طاقت نمی‌آورد. روزی از مدرسه به خانه می‌آید، در حالی كه گونه‌ها و دست‌های سرخ و كبودش، حكایت از عمق سرمایی می‌كند كه در جانش رسوخ كرده است‌. پدرش همان شب تصمیم می‌گیرد كه پالتویی برایش تهیه كند‌. دو روز بعد با پالتویی نو و زیبا به مدرسه می‌رود‌. غروب كه از مدرسه برمی‌گردد با شدت ناراحتی‌، پالتو را به گوشه اطاق می‌افكند‌. همه اعضای خانواده با حالت متعجب به او می‌نگرند، و مهدی در حالی كه اشك از دیدگانش جاری است‌، می‌گوید: چگونه راضی می‌شوید من پالتو بپوشم در حالی‌كه دوست بغل‌دستی من در كنارم از سرما بلرزد؟

من هم با مهدی به جنوب رفتم

 در برابر ظلم ایستاد. در دوره سربازی با پیروی از اعلامیه حضرت امام خمینی(ره)‌ ـ در حالی كه در تهران افسر وظیفه بود ـ از پادگان فرار و مخفیانه زندگی كرد. از راه نورانی امام و رهبرش دست نکشید و تا صبح پیروزی نهضت از پای ننشست. با هجوم دشمن متجاوز همانند کوه ایستاد و دیگران را به ایستادن فراخواند و حتی مهر همسر و فرزند و خانواده او را از فداکاری باز نداشت.

همسرش می‌گوید: ازدواج ما مصادف با آغاز جنگ تحمیلی بود؛ یعنی سال 1359 که جنگ در شهریور ماه تازه شروع شده بود. شهید باکری بلافاصله پس از عقدمان، فردایش به جبهه تشریف بردند تا سه ماه و پس از سه ماه که تشریف آوردند، زندگی مشترکمان را آغاز کردیم.

هر چه به عنوان هدیه عروسی به ما دادند، جمع کردیم کنار هم. گفت: «ما که اینا رو لازم نداریم. حاضری یه کار خیر باهاش بکنی؟» گفتم: «مثلا چی؟» گفت: «کمک کنیم به جبهه». گفتم: «قبول» بردمشان در مغازه لوازم منزل فروشی. همه‌شان را دادم و ده، پانزده تا کلمن گرفتم برای جبهه.

شهید باکری پیشنهاد کردند که من به اهواز می‌روم. آیا تو با من می‌آیی؟ پس از موافقت با هم راهی اهواز شدیم.
چند ماه پیش از آغاز عملیات فتح‌المبین به اهواز رفتیم و نخستین عملیات که ما در اهواز بودیم عملیات فتح‌المبین بود. از عملیات فتح‌المبین تا عملیات بدر که آن عزیز شهید شد، من در همه مناطقی که لشکر عاشورا عملیات داشت، از این شهر به آن شهر، اسلام‌آباد، اهواز، یا دزفول همواره همراه این شهید بودم.

مهدی، حماسه می‌سازد

در عملیات فتح‌المبین با عنوان معاون تیپ نجف اشرف در كسب پیروزی‌ها موثر باشد. در این عملیات یكی از گردان‌ها در محاصره قرار گرفته بود كه ایشان به همراه تعدادی نیرو، با شجاعت و تدبیر بی‌نظیر آنان را از محاصره بیرون آورد. در همین عملیات در منطقه رقابیه از ناحیه چشم مجروح شد و به فاصله كمتر از یك ماه در عملیات بیت‌المقدس (با همان عنوان) شركت كرد و شاهد پیروزی لشكریان اسلام بر متجاوزین بعثی بود.

در مرحله دوم عملیات بیت‌المقدس از ناحیه كمر زخمی شد و با وجود جراحت‌هایی كه داشت در مرحله سوم عملیات، به قرارگاه فرماندهی رفت تا برادران بسیجی را از پشت بی‌سیم هدایت كند.

در عملیات رمضان با سمت فرماندهی تیپ عاشورا به نبرد بی‌امان در درون خاك عراق پرداخت و این بار نیز مجروح شد، اما با هر نوبت مجروحیت، وی مصمم‌تر از پیش در جبهه‌ها حضور می‌یافت و بدون احساس خستگی برای تجهیز، سازماندهی،‌ هدایت نیروها و طراحی عملیات، شبانه‌روز تلاش می‌كرد.
در عملیات مسلم بن عقیل با فرماندهی او بر لشكر عاشورا و ایثار رزمندگان سلحشور، بخش گسترده‌ای از خاك گلگون ایران اسلامی و چند منطقه استراتژیك آزاد شد.

شهید باكری در عملیات والفجر مقدماتی و والفجر یك، دو، سه و چهار با عنوان فرمانده لشكر عاشورا، به همراه بسیجیان غیور و فداكار، در انجام تكلیف و نبرد با متجاوزین، آمادگی و ایثار همه‌جانبه‌ای را از خود نشان داد.

من کاری نمی‌کنم

او از خودش هیچ نمی‌گفت. نمونه خلوص بود. یک روز همسرش از او پرسید: این همه افراد جبهه می‌روند و می‌آیند و کلی درباره آن حرف می‌زنند، ولی شما اصلاً صحبت نمی‌کنید؛ با این همه مسئولیت سنگینی که داری، چرا حرف نمی‌زنی؟ ایشان گفتند: من که آنجا کاری نمی‌کنم. کارها را بسیجی‌ها می‌کنند.

مهدی می‌گفت: وقتی با بسیجی‌ها راه می‌روم، حال و هوای دیگری پیدا می‌كنم. هر گاه خسته می‌شوم، پیش بسیجی‌ها می‌روم تا از آنها روحیه بگیرم و خستگی‌ام برطرف شود.
همه ما در برابر جان این بسیجی‌ها مسئولیم، برای حفظ جان آنها اگر متحمل یك میلیون تومان هزینه ـ برای ساختن یك سنگر كه حافظ جان آنها باشد ـ بشویم، یك موی بسیجی،‌ صد برابرش ارزش دارد.

همسرش تعریف می‌کند: او آنقدر به این بسیجی‌ها علاقه داشت که همواره از آنها به عنوان فرزند یاد می‌کردند و می‌گفتند این‌ها بچه‌های من هستند و هرکس که از بچه‌های لشکر شهید می‌شد، عکسش را به خانه می‌آورد و به دیوار اتاق نصب می‌کرد. اتاقش شده بود یک نمایشگاه عکس. وقتی که من مثلاً از بیرون می‌آمدم خانه. می‌دیدم که به این عکس شهدا خیره شده است و زیر لبش اشعاری را زمزمه می‌کند و چشمهایش پر از اشک است. می‌خواست گریه کند، ولی من که وارد اتاق می‌شدم صحنه عوض می‌شد.

در جبهه می‌مانم

در عملیات خیبر زمانی كه برادرش حمید، به درجه رفیع شهات رسید، با وجود علاقه خاصی كه به او داشت، بدون ابراز اندوه با خانواده‌اش تماس گرفت و چنین گفت: شهادت حمید، یكی از الطاف الهی است كه شامل حال خانواده ما شده است.

او در نامه‌ای خطاب به خانواده‌اش نوشت: من به وصیت و آرزوی حمید كه باز كردن راه كربلا است، همچنان در جبهه‌ها می‌مانم و به خواست و راه شهید ادامه می‌دهم تا اسلام پیروز شود.
تلاش فراوان در میادین نبرد و شرایط حساس جبهه‌ها، او را از حضور در تشییع پیكر پاك برادر و همرزمش كه سالها در كنارش بود بازداشت؛ برادری كه واقعا برادر بود؛ چه در روزهای سراسر خطر پیش از انقلاب و چه در جبهه‌های جنگ.
 
نمازهایش دیدنی بود

دوستان و همسنگرانش نقل می‌كنند: به همان میزان كه به انجام فرایض دینی مقید بود، نسبت به مستحبات هم تقید داشت. نیمه‌های شب از خواب بیدار می‌شد، با خدای خود خلوت می‌كرد و نماز شب را با سوز و گداز و گریه می‌خواند. خواندن قرآن از كارهای واجب روزمره‌اش بود و دیگران را نیز به این كار سفارش می‌نمود.

برای شهادتم دعا کنید

بعد از شهادت برادرش حمید و برخی از یارانش، روح در كالبد نا آرامش قرار نداشت و معلوم بود كه به زودی به جمع آنان خواهد پیوست.
پانزده روز پیش از عملیات بدر به مشهد مقدس مشرف شد و با تضرع از آقاعلی‌بن موسی‌الرضا(ع) خواسته بود كه خداوند توفیق شهادت را نصیبش نماید. سپس خدمت حضرت امام خمینی(ره) و حضرت آیت‌الله خامنه‌ای رسید و با گریه و اصرار و التماس درخواست كرد كه برای شهادتش دعا كنند.

فرمانده اصلی ما، خدا و امام زمان(عج) است

بیانات شهید مهدی باکری ساعاتی در آستانه عملیات بدر خواندنی است. همان سخنرانی که او برای نیروهای لشکر ایراد کرد. 

او گفت: هرگاه خداوند مقاومت ما را دید رحمت خود را شامل حال ما می‌گرداند. اگر از یك دسته بیست و دو نفری، یك نفر بماند باید همان یك نفر مقاومت كند و اگر فرمانده شما شهید شد نگویید فرمانده نداریم و نجنگیم كه این وسوسه شیطان است.

فرمانده اصلی ما، خدا و امام زمان(عج) است. اصل، آنها هستند و ما موقت هستیم، ما وسیله هستیم برای بردن شما به میدان جنگ. وظیفه ما مقاومت تا آخرین نفس و اطاعت از فرماندهی است.

خدا را از یاد نبرید

مهدی در شب عملیات وضو می‌گیرد و همه گردان‌ها را یك یك از زیر قرآن عبور می‌دهد. مداوم توصیه می‌كند: برادران! خدا را از یاد نبرید. نام امام زمان(عج) را زمزمه كنید. دعا كنید كه كار ما برای خدا باشد. از پشت بی‌سیم نیز همه را به ذكر «لاحول و لاقوه الا بالله» تشویق می‌كند.

سرانجام... پرواز...

این فرمانده دلاور در عملیات بدر در تاریخ 25/12/63، به خاطر شرایط حساس عملیات، مثل همیشه، به خطرناكترین صحنه‌های كارزار وارد شد و در حالی كه رزمندگان لشكر را در شرق دجله از نزدیك هدایت می‌كرد، تلاش می‌نمود تا مواضع تصرف شده را در مقابل پاتك‌های دشمن تثبیت نماید، كه در نبردی دلیرانه، بر اثر برخورد تیر مستقیم مزدوران عراقی، ندای حق را لبیك گفت و به لقای معشوق نایل شد.
هنگامی كه پیكر مطهرش را از طریق آب‌های هورالعظیم انتقال می‌دادند، قایق حامل پیكر وی، مورد هدف آرپی‌جی دشمن قرار گرفت و قطره ناب وجودش به دریا پیوست.
شهید باكری در مقابل نعمات الهی خود را شرمنده می‌دانست و تنها به لطف و كرم عمیم خداوند تبارك و تعالی امیدوار بود. در وصیتنامه‌اش اشاره كرده است كه: چه كنم كه تهیدستم، خدایا قبولم كن.

بخش‌هایی از وصیتنامه سردار سرلشکر شهید مهدی باکری: عزیزانم‌! اگر شبانه‌روز شكرگزار خدا باشیم كه نعمت اسلام و امام را به بما عنایت فرموده‌، باز هم كم است‌. آگاه باشیم كه صدق نیت و خلوص در عمل‌، تنها چاره‌ساز ماست‌... ‌بدانید اسلام تنها راه نجات و سعادت ماست‌.

همیشه به یاد خدا باشید و فرامین خدا را عمل كنید‌. پشتیبان و از ته قلب مقلد امام باشید‌. اهمیت زیاد به دعاها و مجالس یاد اباعبدالله ـ علیه السلام‌ ـ و شهدا بدهید كه راه سعادت و توشه آخرت است‌. همواره تربیت حسینی و زینبی بیابید و رسالت آنها را رسالت خود بدانید و فرزندان خود را نیز همان گونه تربیت كنید كه سربازانی با ایمان و عاشق شهادت و علمدارانی صالح و وارث حضرت ابوالفضل ـ علیه السلام ـ برای اسلام بار بیایند‌.

عکسی که نمی خواستم بگیرم +عکس

مشرق ، سید مسعود شجاعی طباطبایی ، متولد 1342 است. درست همان سالی که حضرت روح الله درفش حیدری اش را بلند کرد و وقتی که آن درفش بر تارک جهان اسلام به اهتزاز درآمد ، فقط 15 سال داشت. سبیلکی که پشت لبش سبز شد ، کفش کتانی را با پوتین عوض کرد و زد به دشت های باروت زده ی خوزستان و شد بسیجی روح الله. این بسیجی علاوه بر پاره های فولاد ، چشمی شیشه ای هم بر دوش داشت و غنیمت های ماندگاری هم از جهاد اصغر با خود به پشت جبهه ها آورد. 
دو عکس زیر از اوراق ثبت شده به نام این بچه پیغمبرِ با صفا است. خودِ عزیزش درباره این دو عکس این گونه روایت کرده است:

«تو اوج درگیری با دشمن در ارتفاعات قلاویزان ، جایی که تا سه مرحله عراقیها رو عقب زده بودیم ، در اوج گرما، با انفجار خمپاره ها و شلیک گلوله ها ، دوربین به دست  راه افتادم تا روحیه بخش  دل پاک بچه ها باشم. به سنگری رسیدم بدون سقف در حالیکه بچه ها به شدت مشغول نبرد بودند. در این میان یکی از این دسته های گل منو دید و گفت:
- برادر! یک عکس از من می گیری؟
- عزیزم ، روراست زیاد فیلم برام باقی نمونده ، ناراحت نشیا ، عکس یادگاری نمی گیرم.
- خوب اگر من بهت بگم تا چند لحظه دیگه تو این دنیا نیستم ، ازم عکس می گیری؟
- برادرم ، این حرفها چیه ، من مخلصتم . (نمی تونستم تو چشماش نگاه کنم ، یه حس مبهم ولی زیبا تو چشماش  موج می زد.)، بشین فدات بشم تا یه عکس خوشگل ازت بگیرم. ولی یه شرط داره؟
- چه شرطی قربونت برم.
- این که اسم منو حفظ کنی !
- تو از من عکس بگیر من هم اسم خودتو و هم اسامی فامیلاتو برات حفظ می کنم!
- سید مسعود شجاعی طباطیایی!
- بابا این که یه تریلی اسم شد ، می تونم همون آقا سیدشو حفظ کنم!(با خنده)
- باشه  عزیزم، تا ما رو اینجا نکشی ول نمی کنی . بشین اونجا ...
- حجله ای باشه ها آقا سید ، صبر کن این عطر تی رزم رو بزنم ، مدالمو (مدال غنیمتی از عراقی ها بود) به سینه بزنم
 ( حالا بچه هایی که پشت خاکریز مشغول تیر اندازی ونبرد بودند ، نگاهشون متوجه ما شده بود و از بستن چفیه او به سرش ، عطر زدن و مدال آویزون کردنش می خندیدند.)
- کلیک...
- دست گلت درد نکنه ، زیاد از اینجا دور نشی ها ، کارت دارم...
....هنوز چند قدم دور نشده بودم که صدای الله اکبر بچه ها بلند شد ، این به این معنا بود که اتفاقی افتاده...
برگشتم دیدم خمپاره درست خورده بغل دستش...
دوربینمو بالا گرفتم ، در حالیکه چشممام از اشک پر شده بود ، عکسی از شهادتش گرفتم.
راستی شما می دونید این خود آگاهی از لحظه شهادت از کجا سرچشمه گرفته بود؟»

عزیزانی که این شهید را می شناسند ، مشرق را در یافتن نام و نشانی از او یاری کنند


برای مشاهده تصاویر با کیفیت مناسب ، ابتدا آن ها را ذخیره نمایید

صبر کن این عطر تی رزم رو بزنم ، مدالمو (مدال غنیمتی از عراقی ها بود) به سینه بزنم
 ( حالا بچه هایی که پشت خاکریز مشغول تیر اندازی ونبرد بودند ، نگاهشون متوجه ما شده بود
 و از بستن چفیه او به سرش ، عطر زدن و مدال آویزون کردنش می خندیدند.)

درخواست نوجوان بسیجی از رهبر انقلاب

در یکی از روزهای سال 1362، زمانی آیت الله خامنه ای، رییس جمهور وقت، برای شرکت در مراسمی از ساختمان ریاست جمهوری، واقع در خیابان پاستور خارج می شد، در مسیر حرکتش تا خودرو، متوجه سر و صدایی شد که از همان نزدیکی شنیده می شد.

به گزارش مشرق، صدا از طرف محافظ ها بود که چند تای شان دور کسی حلقه زده بودند و چیز هایی می گفتند. صدای جیغ مانندی هم دائم فریاد می زد: «آقای رییس جمهور! آقای خامنه ای! من باید شما را ببینم». رییس جمهور از پاسداری که نزدیکش بود پرسید: «چی شده ؟ کیه این بنده خدا؟» پاسدار گفت: «نمی دانم حاج آقا! موندم چطور تا این جا تونسته بیاد جلو.ٰ» پاسدار که ظاهرا مسئول تیم محافظان بود، وقتی دید رییس جمهور خودش به سمت سر و صدا به راه افتاد، سریع جلوی ایشان رفت و گفت: «حاج آقا شما وایسید، من می رم ببینم چه خبره» بعد هم با اشاره به دو همراهش، آن ها را نزدیک رییس جمهور مستقر کرد و خودش رفت طرف شلوغی. کمتر از یک دقیقه طول کشید تا برگشت و گفت: «حاج آقا ! یه بچه اس. می گه از اردبیل کوبیده اومده این جا و با شما کار واجب داره. بچه ها می گن با عز و التماس خودشو رسونده تا این جا. گفته فقط می خوام قیافه آقای خامنه ای رو ببینم، حالا می گه می خوام باهاش حرف هم بزنم».
 رییس جمهور گفت: «بذار بیاد حرفش رو بزنه. وقت هست».

 لحظاتی پسرکی 12-13 ساله از میان حلقه محافظان بیرون آمد و همراه با سرتیم محافظان، خودش را به رییس جمهور رساند. صورت سرخ و سرما زده اش، خیس اشک بود. هنوز در میانه راه بود که رییس جمهور دست چپش را دراز کرد و با صدای بلند گفت: «سلام بابا جان! خوش آمدی» پسر با صدایی که از بغض و هیجان می لرزید، به لهجه ی غلیظ آذری گفت: «سلام آقا جان! حالتان خوب است؟» رییس جمهور دست سرد و خشکه زده ی پسرک را در دست گرفت و گفت: «سلام پسرم! حالت چطوره؟» پسر به جای جواب تنها سر تکان داد. رییس جمهور از مکث طولانی پسرک فهمید زبانش قفل شده. سرتیم محافظان گفت: «اینم آقای خامنه ای! بگو دیگر حرفت را » ناگهان رییس جمهور با زبان آذری سلیسی گفت: «شما اسمت چیه پسرم؟» پسر که با شنیدن گویش مادری اش انگار جان گرفته بود، با هیجان و به ترکی گفت: «آقاجان! من مرحمت هستم. از اردبیل تنها اومدم تهران که شما را ببینم.»

 آقای خامنه ای دست مرحمت را رها کرد و دست روی شانه او گذاشت و گفت: ‌«افتخار دادی پسرم. صفا آوردی. چرا این قدر زحمت کشیدی؟ بچه ی کجای اردبیل هستی؟» مرحمت که حالا کمی لبانش رنگ تبسم گرفته بود گفت: «انگوت کندی آقا جان! » رییس جمهور پرسید: «از چای گرمی؟» مرحمت انگار هم ولایتی پیدا کرده باشد تندی گفت: «بله آقاجان! من پسر حضرتقلی هستم».آقای خامنه ای گفت: «خدا پدر و مادرت رو برات حفظ کنه.»

مرحمت گفت: «آقا جان! من از ادربیل آمدم تا اینجا که یک خواهشی از شما بکنم.» رییس جمهور عبایش را که از شانه راستش سر خوره بود درست کرد و گفت: «بگو پسرم. چه خواهشی؟»
-آقا! خواهش می‌کنم به آقایان روحانی و مداحان دستور بدهید که دیگر روضه حضرت قاسم(ع) نخوانند!
-چرا پسرم؟

مرحمت به یک باره بغضش ترکید و سرش را پایی انداخت و با کلماتی بریده بریده گفت: «آقا جان ! حضرت قاسم(ع) 13 ساله بود که امام حسین(ع) به او اجازه داد برود در میدان و بجنگد، من هم 13 سالم است ولی فرمانده سپاه اردبیل اجازه نمی‌دهد به جبهه بروم. هر چه التماسش می‌گوید 13 ساله‌ها را نمی‌فرستیم. اگر رفتن 13 ساله ها به جنگ بد است، پس این همه روضه حضرت قاسم(ع) را چرا می خوانند؟ » حالا دیگر شانه های مرحمت آشکارا می لرزید. رییس جمهور دلش لرزید. دستش را دوباره روی شانه مرحمت گذاشت و گفت: «پسرم! شما مگر درس و مدرسه نداری؟ درس خواندن هم خودش یک جور جهاد است» مرحمت هیچی نگفت. فقط گریه کرد و حالا هق هق ضعیفی هم از گلویش به گوش می رسید.

رییس جمهور مرحمت را جلو کشید و در آغوش گرفت و رو به سرتیم محافظانش کرد و گفت: «آقای...! یک زحمتی بکش با آقای... تماس بگیر بگو فلانی گفت این آقا مرحمت رفیق ما است. هر کاری دارد راه بیاندازید. هر کجا هم خودش خواست ببریدش.بعد هم یک ترتیبی هم بدهید برایش ماشین بگیرند تا برگردد اردبیل. نتیجه را هم به من بگویید»

آقای خامنه ای خم شد، صورت خیس از اشک مرحمت را بوسید و گفت: «ما را دعا کن پسرم. درس و مدرسه را هم فراموش نکن. سلام مرا به پدر و مادر و دوستانت در جبهه برسان» و...
کمتر از سه روز بعد، فرمانده سپاه اردبیل، مرحمت را خوشحال و خندان دید که با حکمی پیشش آمد. حکم لازم الاجرا بود. می توانست باز هم مرحمت را سر بدواند و لی مطمئن بود که می رود و این بار از خود امام خمینی حکم می آورد. گفت اسمش را نوشتند و مرحمت بالا زاده رفت در لیست بسیجیان لشکر 31 عاشورا.

مرحمت به تاریخ هفدهم خرداد 1349 در یک کیلومتری تازه کند «انگوت» در روستای «چای گرمی»، متولد شد. امام که به ایران برگشت، مرحمت کلاس دوم دبستان بود. 13 ساله که شد، دیگر طاقت نیاورد و رفت ثبت نام کرد برای اعزام به جبهه. با هزار اصرار و پادرمیانی کردن این آشنا و آن هم ولایتی، توانست تا خود اردبیل برود، اما آن جا فرمانده سپاه جلوی اعزامش را گرفت. مرحمت هر چه گریه و زاری کرد فایده ای نداشت. به فرمانده سپاه از طرف آشناهای مرحمت هم سفارش شده بود که یک جوری برش گردانید سر درس و مشقش. فرمانده سپاه آخرش گفت: «ببین بچه جان! برای من مسئولیت دارد. من اجازه ندارم 13 ساله ها را بفرستم جبهه. دست من نیست.» مرحمت گفت: «پس دست کی است؟» فرمانده گفت: «اگر از بالا اجازه بدهند من حرفی ندارم» همه این ها ترفندی بود که مرحمت دنبال ماجرا را نگیرد. یک بچه 13 ساله روستایی که فارسی هم درست نمی توانست صحبت کند، دستش به کجا می رسید؟ مجبور بود بی خیال شود. اما فقط سه روز بعد مرحمت با دستوری از بالا برگشت.

مرحمت بالازاده تنها یک سال بعد، در عملیات بدر، به تاریخ 21 اسفند 1363 با فاصله بسیار کمی از شهادت مرادش، مهدی باکری، بال در بال ملائک گشود و میهمان سفره ی حضرت قاسم (علیه السلام) گردید.
از مرحمت بالازاده، وصیتنامه ای بر جای مانده است که متن کامل آن را در زیر می خوانید. وصیت نامه ای که نشان می دهد روحش نمی توانست در کالبد 13 ساله اش آرام بگیرد: 

وصیتنامه مرحمت بالازاده جمعی لشکر عاشورا، گردان علی اکبر

به نام خداوند بخشنده مهربان
از اینجا وصیتنامه ام را شروع می‌کنم. با سلام بیکران به پیشگاه منجی عالم بشریت حضرت مهدی(عج) و با سلام بیکران به رهبر مستضعفان، ابراهیم زمان، خمینی بت شکن و با سلام بی کران به مردم ایثارگر و شهید پرور ایران، که همچون امام حسین(ع) و لیلا، پسرشان را به دین اسلام قربانی می‌دهند.

آری ای ملت غیور شهید پرور ایران! درود بر شما! درود برشما که همیشه در مقابل کفر ایستاده اید و می‌ایستید تا آخرین قطره خونتان.
درود برشما ای ملت ایران! ای مشعل داران امام حسین ! تا آخرین قطره خونتان از این انقلاب و از رهبر این انقلاب خوب محافظت کنید تا که این انقلاب اسلامی را به نحو احسن به منجی عالم بشریت تحویل بدهید.
و ای پدر و مادر عزیزم ! اگر این پسرتان در راه اسلام به شهادت برسد، افتخار کنید که شما هم از خانواده شهدا برشمرده می‌شوید.

ای پدر و مادر عزیزم! از شما تقاضایی دارم. اگر من شهید بشوم گریه نکنید. اگر گریه بکنید به شهدای کربلا و شهدای کربلای ایران گریه بکنید تا چشم منافقان کور بشود و بفهمند که ما برای چه می‌جنگیم. حالا معلوم است که راه تنها یک راه است که آن راه هم راه اسلام و قرآن است. و آخر وصیت می‌کنم راه شهیدان را ادامه بدهید و اسلحه شان را نگذارید در زمین بماند.
و مادرم و پدرم چنانچه من می‌دانم لیاقت شهادت را ندارم ولی اگر خداوند بخواهد که شهید بشوم مرا حلال کنید و من هم شهادت را جز سعادت نمی دانم. یعنی هر کس که شهید می‌شود خوش به حالش که با شهدا همنشین می‌شود. و از تمام همسایه‌ها و از هم روستایی هایمان می‌خواهم که اگر از من سخن بدی شنیده اید و کارهای بدی دیده اید حلال بکنید. و برادرانم اسحله ام را نگذارند در جا بماند و خواهرانم با حجاب با دشمنان جنگ کنند. خدایا تو را قسم می‌دهم که اگر گناهانم را نبخشی از این دنیا به آن دنیا نبر.

خدایا خدایا تو را قسم می‌دهم به من توفیق سربازی امام زمان(عج) و نائب برحق او خمینی بت شکن را قرار دهی. تا در راه آنها اگر هزاران جان داشته باشم قربانی بدهم.

کربلا کربلا یا فتح یا شهادت
جنگ جنگ تا پیروزی


حسن با عصبانیت فریاد زد: خجالت نمی کشید؟

نهم بهمن ماه سالروز شهادت سردار سرلشکر غلامحسین افشردی( حسن باقری) است. جوانی مومن و سختکوش و پاسداری شجاع و خوش فکر که توانست با تکیه بر ایمان و اخلاص خود دوست و دشمن را به حیرت واداشت.

به گزارش خبرنگار «تابناک»، شهيد سردار سرلشکر حسن باقري در 25 اسفندماه 1334 برابر با سوم شعبان در تهران چشم به جهان گشود که نامش را "غلامحسين" نهادند. وي دوره دبستان را در مدرسه "مترجمه الدوله" واقع در خيابان" آيت الله سعيدي" و دوره متوسطه را در دبيرستان "مروي" تهران به پايان رساند و در اين دوران ضمن فعاليتهاي مذهبي از سخنراني هاي شهيد آیت الله بهشتي نيز بهره مند مي شد.

وي در سال 1354 در رشته "دامپروري" دانشگاه اروميه پذيرفته شد و در اين دوران نيز در پي تحقيق و مطالعه پيرامون مسائل ديني بود و سرانجام به دليل فعاليتهاي مذهبي که در سطح دانشگاه داشت، با دخالت نيرويهاي امنيتي رژيم پهلوي از دانشگاه اخراج شد و پس از آن در سال 1356 به سربازي اعزام شد که در آنجا نيز به هدايت فکري سربازان همت گمارد اما پس از چندي وي را از سربازان جدا کرده و به عنوان راننده يک افسر جزء قرار دادند.

به دنبال فرمان حضرت امام خميني (ره) مبني بر فرار سربازان از پادگان، غلامحسين سربازي را ترک کرده و به طور جدي همراه با ديگر مردم ايران به مبارزه عليه رژيم شاه ادامه داد و با ورود امام خميني به ايران در کميته استقبال فعاليت کرد.

غلامحسين پس از پيروزي انقلاب اسلامي به عنوان خبرنگار فعاليت خود را آغاز کرد و در سفري 15 روزه به لبنان و اردن گزارش تحليلي جامعي از وضع نابسامان مسلمانان اين مناطق تهيه کرد. وي در سال 1358 پس از گرفتن ديپلم ادبي در رشته "حقوق قضايي" دانشگاه تهران قبول شد و در اوايل سال 59 نيز به عضويت سپاه درآمد و در واحد اطلاعات مشغول خدمت شد و در اين زمان نام مستعار "حسن باقري" براي او انتخاب گرديد.

با شروع جنگ تحميلي در اول مهرماه 59، شهيد باقري همراه تعدادي از پاسداران راهي جبهه هاي جنوب شد و در بدو ورود به اهواز "واحد اطلاعات عمليات رزمي" را براي دستيابي به اطلاعات دقيق مواضع و نيروهاي عراقي راه اندازي کرد. وي در اين زمان هوش و استعداد شگرفي در تحليل اطلاعات دشمن از خود نشان داد به طوريکه در اغلب مواقع تحرکات احتمالي دشمن را پيش بيني مي کرد. اقدامات اساسي او در زمينه اطلاعات به راه اندازي واحد اطلاعات- عمليات در ستاد عمليات جنوب منتهي شد و نيروهاي اين واحد در کمتر از سه ماه در همه محورهاي جنوب با تمام توان مستقر شدند و به عنوان چشم فرماندهي در محورهاي مختلف عمل کردند.

نقش شهيد حسن باقري در اطلاعات رزمي جبهه وسيع جنوب بر هيچکس پوشيده نيست. او توانست فرماندهي گردان تا جانشين فرماندهي نيروي زميني را در طول يک سال و نيم طي کند. اولين فرماندهي خودش را در عمليات فرماندهي کل قوا انجام داد. شهيد باقري به دليل برخورداري از توانمندي فکري و شهامت نظامي در ديماه 59 به عنوان يکي از معاونان ستاد عمليات جنوب انتخاب شد و در شکست محاصره سوسنگرد، فرماندهي عمليات" امام مهدي(عج)" را پذيرفت و در فتح ارتفاعات "الله اکبر" و "دهلاويه" نقش ارزنده اي ايفا کرد.
در عمليات فتح المبين، شهيد باقري نشان داد که فرماندهي بزرگ است. وي پس از پيروزي ايران در عمليات "ثامن الائمه" که با هدف شکست حصر آبادان انجام گرفت، در عمليات "طريق القدس" فرماندهي اولين قرارگاه مشترک سپاه و ارتش يعني قرارگاه نصر را بر عهده گرفت و پس از عمليات رمضان از سوي فرماندهي کل سپاه به سمت فرماندهي "قرارگاه کربلا" و "جانشين فرماندهي کل" در قرارگاه جنوب منصوب شد. پس از شکل گيري سازمان رزم سپاه و با توجه به توان و تجربه اي که شهيد باقري داشت به عنوان "جانشين فرماندهي يگان زميني سپاه پاسداران" برگزيده شد و سرانجام پس سالها مجاهدت در ميدان نبرد و هنگام شناسايي مواضع دشمن در روز 9 بهمن سال 1361 در سن 27 سالگي به شهادت رسيد.

شهید حسن باقری در آیینه خاطرات

باشگاه گلف اهواز شده بود پایگاه منتظران شهادت. یکی از اتاق های کوچکش را با فیبر جدا کرد ؛ محل استراحت و کار. روی در هم نوشت « 100% شناسایی، 100% موفقیت.» گفت «حتا با یه بی سیم کوچیک هم شده  باید بی سیم های عراقی را گوش کنید. هرچی سند و نامه هم پیدا می کنید باید ترجمه بشه.» از شناسایی که می آمد، با سر و صورت خاکی می رفت اتاقش. اطلاعات را روی نقشه می نوشت. گزارش های روزانه را نگاه می کرد.
****
اوج گرمای اهواز بود. بلند شد، دریچه کولر اتاقش رابست. گفت: به یاد بسیجی هایی که زیر آفتاب گرم می جنگند.
عصر بود که از شناسایی آمد.انگار با خاک حمام کرده بود. از غذا پرسید. نداشتیم. یکی از بچه ها تندی رفت، از نزدیکی شهر چند سیخ کوبیده گرفت. کباب ها را که دید، داد زد « این چیه ؟» زد زیر بشقاب و گفت« هرچی بسیجی ها خورده ، از همون بیار. نیست، نون خشک بیار.»
****
اگر بین بسیجی ها حرفی می شد می گفت « برای این حرف ها بهم تهمت نزنید. این تهمت ها فردا باعث تهمت های بزرگتری می شه. اگه از دست هم ناراحت شدید،دورکعت نماز بخوانید بگویید خدایا این بنده ی تو حواسش نبود من گذشتم  تو هم ازش بگذر. این طوری مهر و محبت زیاد می شه. اون وقت با این نیروها میشه عملیات کرد.»
****
فرمانده یکی از لشکرهای ارتش بود. طرح های حسن را که می دید.می گفت« این باقری انگار چند سال دانشکده ی افسری بوده.طرح هاش کلاسیکه.حرف نداره.»
****
مقدمات عملیات فتح المبین را می چید. از بس ضعیف شده بود زود از حال می رفت. سرم که می زدند،کمی جان می گرفت و پا می شد. کمی بعد دوباره از حال می رفت، روز از نو روزی از نو.
****
همهمه برخی از فرماندهان در قرارگاه بلند بود که «عملیات متوقف بشه.» حسن یک دفعه قرمز شد و با عصبانیت داد زد «خجالت نمی کشید ؟ بیست روزه که به مردم قول دادیم خرمشهر آزاد می شه. ما تا آزادی خرمشهر این جاییم.»پس فردا خرمشهر آزاد شده بود.
****
می رفت تهران. فرمانده هان جلسه داشند. خانمش را بردند بیمارستان. هرچه گفتم« بمان، امروز پدر می شی. شاید تو را خواستند.» گفت «خدایی که بچه داده،خودش هم کاراش رو انجام می ده.»
****
فرمانده هان تیپ ها بودند؛ خرازی، زین الدین، بقایی و.... حرف های آخر را زدند و شب حمله مشخص شد. حسن شروع کرد به نوحه خواندن. وقتی گفت « شهادت از عسل شیرین تراست» هق هقش بلند شد. نشست روی زمین و زار زد. از اول روضه رفته بود سجده. کف سنگر سه تا پتو انداخته بودند. سر که برداشت از اشک، تا پتوی سوم خیس شده بود.
****
روزهای آخر بیش تر کتاب « ارشاد » شیخ مفید را می خواند. به صفحات مقتل که می رسد، های های گریه می کرد. هرچه گفتند «تو هم بیا بریم دیدن امام خمینی » گفت « نه، بیام برم به امام بگم جنگ چی ؟ چی کار کردیم ؟ شما برید، من خودم تنها می رم شناسایی » گلوله ی توپ که خورد زمین، حسن دستی به صورتش کشید. دو ساعتی که زنده بود، دائم ذکر می گفت. فکر نمی کردم که دیگه این صدا را نشنوم.

گزیده ای از وصیت نامه شهید غلامحسین افشردی( حسن باقری)

در این موقعیت زمانی و مکانی، جنگ ما جنگ کفر است و هر لحظه مسامحه و غفلت، خیانت به پیامبر ( ص ) و امام زمان( عج ) و پشت پا زدن به خون شهداست. ملت ما باید خودش را آماده هر گونه فداکاری بکند...
 
در چنین میدان وسیع و این هدف رفیع انسانی و الهی جان دادن و مال دادن و فداکاری امری بسیار ساده و پیش پا افتاده است و خدا کند که ما توفیق شهادت متعالی در راه اسلام و با خلوص نیت پیدا کنیم...
...  در مورد درآمدها چیزی به آن صورت ندارم. همین بضاعت مزجاه را هم خمسش را داده ام و بقیه را هم در راه کمک رساندن به جنگجویان و سربازان اسلام با سپاه کفر خرج کنند...

شهیدی که فرمانده نیروهای عراقی بود!

 28 دی ماه، سالروز شهادت سرداری از سرداران سرافراز سپاه اسلام است که توانست نام خود را در میان یاران مخلص انقلاب اسلامی به ثبت برساند؛ نام او اسماعیل دقایقی است.

سردار سرلشکر شهید اسماعیل دقایقی که در تیر ماه 1339 در امیدیه به دنیا آمد، در سال 1350 که‌ رژیم پهلوی درصدد اجرای جشن‌های 2500 ساله شاهنشاهی بود، در تحریم و اعتصاب در هنرستان با دیگر دوستان و همرزمانش از جمله دکتر محسن رضایی شرکت فعالی داشت. در همان سال با هدف منفجر کردن مجسمه رضاخان ـ که در خیابان ۲۴متری اهواز نصب شده بود ـ به اقدامی شجاعانه دست زد، اما چاشنی مواد منفجره کار نکرد.

در سال ۵۳ دوبار به همراه محسن رضایی و جمعی از دوستان به زندان افتاد که هر بار پس از چند ماه زندان که با شکنجه و عذاب‌های روحی همراه بود، از زندان آزاد شد. همچنین پس از آزادی، از هنرستان اخراج شد.

در همان سال به دانشکده مهندسی کشاورزی رشته آبیاری دانشگاه اهواز راه یافت و پس از اینکه دو سال در این رشته تحصیل کرد، دوباره در سال ۵۵ در کنکور شرکت کرد و در رشته علوم تربیتی دانشگاه تهران پذیرفته شد.
دقایقی در سال ۵۷ ازدواج کرد و در نخستین صحبت با همسرش از اینکه تنها به خود و همسرش تعلق ندارد، سخن گفت.

پس از پیروزی انقلاب اسلامی در سال ۵۸ با یک نسخه از اساسنامه جهاد سازندگی به آغاجاری رفت و به همراه برخی از دوستان، جهاد سازندگی را راه‌اندازی کرد. هنوز چند ماه از فعالیت و تلاش همه جانبه وی در این ارگان نگذشته بود که طی حکمی در اوایل مرداد ۵۸با تشکیل سپاه پاسداران در این منطقه، به عنوان فرماندهی سپاه آغاجاری مشغول به خدمت شد.

به دنبال آغاز جنگ تحمیلی به عنوان نماینده سپاه در اتاق جنگ لشکر ۹۲زرهی اهواز حضور یافت و در سازماندهی نیروها و تجهیز آنها تلاش گسترده‌ای را آغاز کرد.

شهید دقایقی سپس به‌ دلیل لیاقت و شایستگی به‌ سپاه خوزستان دعوت و به عنوان سرپرست دفتر هماهنگی سپاه استان منصوب شد. نماینده سپاه در اطاق جنگ ۹۲ زرهی، فرمانده سپاه سوسنگرد، فرماندار نظامی سوسنگرد، مسئول دفتر هماهنگی سپاه خوزستان، مسئول یگان حفاظت سپاه منطقه یک، فرمانده گردان در عملیات خیبر و فرماندهی تیپ ۹بدر از جمله مسئولیت‌های این شهید در این مقطع بود.
او پس از عمری جهاد و ایثار در 28 دی ماه 1365 در عملیات کربلای 5 جام شهادت را نوشید و اجر اخلاص و مجاهدت خود را دریافت.

*****
او ارادت خاصی به حضرت فاطمه زهرا (س) داشت

نخستین سخنی که پس از ازدواج با من گفت، این بود که من فقط به شما و خانواده خود تعلق ندارم، بلکه باید همواره در صحنه انقلاب حضور یابم و تلاش کنم.
من و اسماعیل هشت سال با هم بودیم، ولی به جرأت بگویم که جمعا تنها یک سال در کنار من و بقیه این سال‌ها در جبهه بود و با تمام عشقی که به امام خمینی و مردم داشت، با دشمن می‌جنگید.
او ارادت خاصی به حضرت فاطمه زهرا (س) داشت و جالب است بدانید وصیتنامه اش را در روز شهادت آن حضرت نوشت و سه سال پس از آن بود که در عملیات کربلای 5 که رمز آن یا فاطمه الزهرا بود به شهادت رسید.

گردان «احرار» را اسماعیل از میان اسیران عراقی تشکیل داد. آنها به رغم آنکه اسیر بودند، با علاقه و اشتیاق در این گردان با ارتشی که خودشان سالها در آن ارتش بودند، می‌جنگیدند و بسیاری از آنها هم به شهادت رسیدند. یکی از عوامل این اخلاص و تحویل روحی برخورد برادرانه و صمیمی اسماعیل با آنها بود. وی با آنان با تواضع و مهربانی برخورد می‌کرد و آنها او را مانند یک برادر دوست داشتند.

راوی: همسر شهید

اسماعیل واقعا شایسته شهادت بود

دکتر محسن رضایی، فرمانده وقت سپاه پاسداران، درباره ایشان می گوید:

مناسب‌ترین فردی که برای فرماندهی نیروهای بدر که متشکل از نیروهای انقلابی عراقی بود، می‌شناختم، شهید اسماعیل دقایقی بود. اینکه چرا مسئولیت تشکیل این نیروها را به دقایقی دادم، دلایلی داشت که از مهمترین آنها این بود که شهید دقایقی، صبر و شکیبایی بسیاری داشت و نیز اینکه بسیار دوستانه و با ملایمت با دیگران برخورد می‌کرد. دقتی که این شهید در کارهایش و به ویژه در شناسایی افراد داشت نیز از دلایل این انتخاب بود.

شهید دقایقی آنچنان خوب کار کرد که تیپ او به لشکر تبدیل شد. لشکر او یکی از بهترین یگان‌هایی بود که همواره سخت‌ترین عملیات‌ها را در درون خاک عراق انجام می‌داد. او حتی توانست از میان اسرای عراقی نیز گردانی به نام «احرار» تشکیل دهد که با فداکاری و اخلاص در کنار رزمندگان ما در جبهه‌ها با دشمن می‌جنگیدند.

من با شهید دقایقی از مدتها پیش از انقلاب که هر دو در هنرستان شرکت نفت اهواز درس می‌خواندیم آشنا بودم. در جریان مبارزه هم با یکدیگر بودیم. پس از پیروزی انقلاب هم با همدیگر مراوده و ارتباط داشتیم. در شهادت او به لحاظ روحی بسیار ضربه خوردم، ولی آنچه این رنج را در من تبدیل به آرامش کرد، این بود که او به آرزو و هدف و مقصود خود که شهادت بود، رسید؛ مرگی جز شهادت در راه خدا زیبنده اسماعیل نبود. اسماعیل واقعا شایسته شهادت بود.



اسماعیل عشق

به لشکر بدر مأموریتی داده شد تا در جزیره «صالحیه» واقع در منطقه عملیاتی کربلای ۵ به اهداف تعیین شده دست یابد. صبح (٢٨ دی ماه ١٣۶۵) بود که سردار مرا صدا زد و گفت: «آماده شو تا برای شناسایی به سمت محور برویم».

روز قبلش آن جا را دیده و شناسایی کرده بودم؛ اما او برای اطمینان بیش‏تر، بر آن بود تا خود منطقه عملیاتی را پیشاپیش ببیند. یک دستگاه موتور سیکلت ٢۵٠ را آماده کرد و گفت: «برویم».
گفتم: «من با این موتور سنگین آشنا نیستم».
وی بدون درنگ، خودش فرمان موتور را به دست گرفت و من هم پشت سرش نشستم و حرکت کردیم. خورشید اوج گرفته بود و اندک اندک به ظهر نزدیک می‌‏شدیم. در حین حرکت به او می‌گفتم: «دیروز شاهد بمباران هواپیماهای دشمن در پنج ضلعی شلمچه و خسارت‏های وارده به نیروها بودم. شما که به قرارگاه می‌‏روید، به مسئولین گوشزد کنید تا از این خسارات ـ که به سبب تراکم زیاد پدید می‌آید ـ پیشگیری و چاره‏‌اندیشی کنند».
سخن که به این جا رسید، سر و کله هواپیماهای دشمن پیدا شد. ما بودیم و بمب‏های خوشه‌‏ای که در کنارمان فرود می‌‏آمد. در اثر آن من و ـ شاید ـ آقا اسماعیل زخمی شدیم. در آن غوغای بمب و صدای مهیب انفجار، سردار پا روی ترمز زد و بنا به توصیه او، هر دو به کانال بتونی دژ شلمچه رفتیم. 

هنگامی که در کانال به سمت سنگری در حرکت بودیم، هواپیماها هر چه موشک و راکت داشتند، به ما شلیک نمودند. با انفجار راکتی در کنار کانال، دیواره بتونی آن بر سر ما فرو ریخت. لحظاتی گرد و خاک غلیظی از آن جا برخاست؛ وقتی که فرو نشست، اسماعیل را صدا زدم، اما پاسخی نشنیدم.

راوی: اسماعیل بهمئی

لحظه‌های تلخ

هنگامی که پیکر به خون غلتیده آقا اسماعیل را از کانال در شلمچه بیرون آوردیم و در آمبولانس نهادیم، روزگار جدایی آغاز شد؛ گویی کوهی از درد و اندوه بر شانه‏‌هایم افتاده بود که حال راه رفتن نداشتم. صدای تیر و خمپاره و راکت و بمباران هواپیماها لحظه‌‏ای قطع نمی‏شد. من و برادر چوپان از آن منطقه و در واقع گودال قتلگاه بیرون آمدیم تا به قرارگاه خاتم برویم و خبر شهادت سردار را به آنجا اعلام کنیم.
به قرارگاه که رسیدیم، با سردار علی شمخانی دیدار کردیم و با درد و دریغ آن واقعه را گزارش دادیم. در آن لحظه‏‌های تلخ و توان‏فرسا، فقط صدای گریه و ناله بود که به گوش می‏رسید. 
سردار شمخانی که به شدت از این خبر متأثر بود، چنان مویه می‏کرد که هرگز ندیدیم کسی برای دقایقی این چنین عزادار باشد. من که یتیمی مجاهدین عراقی را با تمام وجود احساس می‏کردم، به سردار شمخانی گفتم: «نبود دقایقی و مصیبت او برای ملت عراق مانند مصیبت فقدان آیت‏‌الله شهید سید محمدباقر صدر است».

سردار با شنیدن این جمله در حالی که باران اشک هم داغ سینه‌‏اش را نمی‏‌کاست، رو به آسمان کرد و فریاد زد: «خدایا! چرا دقایقی را از ما گرفتی؟!»
بعد رو کرد به من و گفت: «دیگر کسی مانند دقایقی برای شما پیدا نمی‏شود...!»

راوی: ابومحمد الطیب

*****
بخشی از وصیتنامه سردار سرلشکر شهید اسماعیل دقایقی

پدر و مادر گرامي در مقابل شما شرمنده‌‌ام كه توفيق خدمت به شما و اجراي حقوق شما خيلي كم نصيبم شد. بدانيد كه «انّا للَّه و انّا اليه راجعون» انشاءاللَّه خداوند به شما صبر عطا فرمايد و شما از جمله كساني باشيد كه مردم و خصوصاً خانواده شهداء، اسرا و معلولين را دلداري بدهيد و من هم دعاگوي شما هستم.

همسر محترمه! پيوند من و تو با شعار اسلام و ايمان شروع شد و بعد سعي نموديم هر روزمان با روز ديگر متفاوت باشد و احكام اسلام را پياده كنيم و خوب مي‏داني كه راه من در ادامه اين زندگي و سير به عمل درآوردن عقيده به اسلام بوده است. چطور مي‏توانستم در خانه راحت باشم و كاري نكنم، در صورتي كه جان و مال امت مسلمان ايران به سوي جبهه سرازير است. انسان در برخورد با مصائب و مشكلات است كه لذّت ايمان و توجّه به خدا را درك مي‏كند و اگر رفتن من مصيبتي برايت باشد، مي‏داني كه «الذين اذا اصابتهم مصيبة قالوا انّا للَّه و انا اليه راجعون». در تربيت ابراهيم و زهرا سعي خود را بنما؛ براي آنها دعا مي‏كنم و اميدوارم افرادي مفيد براي اسلام و خط ولايت اهل بيت عصمت و طهارت و ولايت فقيه باشند.


سردار شهید حاج احمدکاظمی به روایت تصویر

شهید احمد کاظمی هر جا که پای جهاد علیه ظلم به وسط می آمد، تمام قد حاضر می شد و زندگی اش را صرف آن می کرد. از نبرد در جنوب لبنان تا درگیری با ضد انقلاب در کردستان و مقابله با راتش رژیم بعث. پس از جنگ نیز سرباز فداکار ولی فقیه زمان بود.

به گزارش خبرگزاری فارس، سردار شهید حاج احمد کاظمی در ۲ مرداد ۱۳۳۷ در نجف آباد اصفهان به دنیا آمد. وی در سن ۱۸ سالگی، پس از تحصیلات دوره دبیرستان به مبارزین در جبهه‌های جنوب لبنان پیوست. احمد کاظمی با پیدایش جرقه های انقلاب اسلامی به مبارزه علیه رژیم ستم شاهی پرداخت و در بیست و سومین بهار زندگی خود، در اوایل سال 59 به کردستان رفت تا با رزمی بی امان، دشمنان داخلی انقلاب را منکوب نماید.

همچنین احمد کاظمی پس از آغاز جنگ تحمیلی با یک گروه ۵۰ نفره در جبهه‌های آبادان حضور یافت و در برابر اشغالگران عراقی ایستاد. حضور مستقیم وی در خط مقدم جبهه باعث شد از ناحیه پا، دست، و کمر بارها مجروح گردیده و یک بار نیز انگشت دستش قطع شود.

وی پس از جنگ به تحصیل پرداخت و مدرک کارشناسی خود را در رشته جغرافیا و کارشناسی ارشد را در رشته مدیریت دفاعی گذراند و موفق شد دانشجوی دکتری در رشته دفاع ملی گردد. کاظمی به علت کفایت و شجاعت از سوی آیت‌الله خامنه‌ای ۳ مدال فتح دریافت کرد. تا اینکه در 19 دی ماه بر اثر سانحه هوایی به دوستان شهیدش پیوست.








































گوش هایت را روی زمین بگذار

 آن چه خواهید خواند دو روایت است از یک بسیجی شهید :
*روایت اول:

 با حسین عالی برای شناسائی رفتیم. وقت نماز شد. اول برادر عالی نماز را با صوتی حزین و دل شکسته خواند. بعد به نگهبانی ایستاد و من به نماز. در قنوت از خدا خواستم یقینم را زیاد کند و نمازم را تا به آخر خواندم. پس از نماز دیدم حسین عالی می خندد.
به من گفت: می خواهی یقینت زیاد شود؟
با تعجب گفتم: بله اما تو از کجا می دانی؟
خندید و گفت: چقدر؟
گفتم: زیاد
گفت: گوشت را روی زمین بگذار و گوش کن.
من هم همان کار را کردم. با همین گوش هایم شنیدم زمین با من سخن می گفت و مرا نصیحت می کرد : « مرتضی! نترس! عالم عبث نیست و کار شما بیهوده نیست. ما هر دو عبد خدائیم در دو شکل و دو لباس. سعی کن با رفتار ناپسندت خدا را ناراضی نکنی ... و زمین مدام برایم حرف می زد.
سپس شهید عالی گفت: یقینت زیاد شد؟


*روایت دوم:
شب عملیات کربلای 5 وقتی نیروهای غواص لشگر ثارالله وارد آب شدند و به سمت دژ مستحکم عراقیها حرکت کردند ماه کاملا بالا بود .
حاج قاسم (سردار سلیمانی ) که با دوربین دید در شب بچه ها را نگاه می کرد می گفت : « دلهره عجیبی پیدا کردم , چون آسمان مهتابی بود و من از شروع کار تا نزدیک دشمن شما را می دیدم و مرتب متوسل به حضرت زهرا (س ) می شدم که عملیات لو نرود. »
غواصان وسط های آب و در میانه راه بودند که دشمن دو تا خمپاره ایذایی شلیک کرد. اما بچه ها مشغول ذکر و پیشروی بودند . به پشت موانع که رسیدند با 100متر سیم خاردار فرشی مواجه شدند .در این لحظه عراقیها بچه ها را دیدند و منور هشدار دهنده را شلیک وبلافاصله شروع به تیراندازی به غواصان کردندو تعدادی شهید شدند
وقت بسیار تنگ بود در این میان شهید « حسین عالی » نوجوان شجاع زابلی هنگامی که جان یاران را در خطر می بیند باخوابیدن بر روی سیم های خاردار راه را برای رزمندگان می گشاید ودراین هنگام گلوله ای به پهلوی او اصابت می کند و همانگونه که دوست داشت مانند حضرت فاطمه (س)با سینه و پهلویی مجروح به شهادت رسید 

نوای قرآن شهید تندگویان به اسرا روحیه می‌داد


شهید بزرگوار مهندس محمد جواد تندگویان در تاریخ دفاع مقدس ما چهره‌ای شناخته شده و نورانی است؛ هم از آن رو که تنها وزیر جمهوری اسلامی بود که در روزهای آغازین تجاوز رژیم بعث عراق به ایران به اسارت درآمد و هم از آن رو که شهادت غریبانه‌اش شاید منحصر به فرد باشد. 

شهید تندگویان جوانی انقلابی بود که بارها به دلیل انتشار و پخش اعلامیه‌ها و پیام‌های حضرت امام خمینی (ره ) در دوران خفقان پهلوی دوم، بازداشت شد و به زندان افتاد و از جمله در سال 1352 دستگیر و پس از ماه‌ها بازداشت در زندان کمیته شهربانی و ساواک مورد شکنجه‌های بسیار قرار گرفت؛ مثلا ناخنهای او را کشیدند و پاهایش را با مته سوراخ کردند و یا شوک‌های عصبی شدید به او دادند، ولی او تسلیم آن شکنجه‌های وحشتناک نشد و سرانجام پس از یازده ماه با بدنی مجروح آزاد گشت. 

شهید محمدجواد تندگویان که در دوران تحصیل خود، از دانشجویان ممتاز دانشکده نفت آبادان بود، در کنار فراگیری علم و دانش از تهذیب و خودسازی و فعالیت‌های مذهبی و انقلابی غافل نبود تا آنجا که همواره با جوانان مسلمان و در خط اندیشه‌های امام خمینی ( ره ) انجمن اسلامی دانشکده را راه‌اندازی و فعال کرد. 

مراد علی حدادی،  از دوستان صمیمی و قدیمی تندگویان در این باره گفته است: او در انجمن اسلامی فعال بود و هرگاه که در آبادان مرا به شهربانی و یا ساواک می‌بردند، معمولا از افرادی که می‌‌پرسیدند یکی تندگویان بود. ما سخنرانان و روحانیون انقلابی از جمله استاد شهید مرتضی مطهری، مرحوم علامه محمد تقی جعفری، شهید دکتر محمد مفتح و یا مرحوم دکتر علی شریعتی را بارها به دانشکده دعوت کردیم. مرحوم دکتر علی شریعتی، علاقه خاصی به شهید تندگویان داشت. 

شهید تندگویان با شایستگی‌هایی که داشت، در 29 سالگی از سوی نخست وزیر شهید دکتر محمد علی رجایی برای سمت وزارت نفت معرفی و توسط مجلس شورای اسلامی با رأی بالا برگزیده شد و در دوران چهل روز وزارت خود ـ که به اسارت او انجامید ـ‌همواره در جنب و جوش و فعالیت بود و نیروهای وزارت را به تکاپو دعوت می‌کرد.

روح انقلابی و پرشور شهید تندگویان، در حالی که وزیر نفت جمهوری اسلامی ایران بود، او را از تهران و مرکز وزارت به شهرها و مناطق گوناگون نفتی می‌کشانید تا همواره از پیشرفت طرح‌ها و برنامه‌ها آگاه باشد. سرانجام او بود که در اوج تجاوز ارتش بعث عراق برای بازدید از پالایشگاه نفت آبادان، بارها به اهواز رفته و به دلیل بسته بودن راه‌ها و نظامی بودن جاده‌ها، موفق به بازدید نشده و این بار از یک جاده فرعی برای رسیدن به پالایشگاه آبادان اقدام کرده بود که در راه به نیروهای عراقی که ساعتی پیش از حضور آنان، جاده را تصرف کرده بودند، رو‌به‌رو شد و به اسارت درآمد. در آنجا آن‌ها را به گودالی می‌برند و چشمشان را می‌بندند، آن وقت شهید تندگویان می‌گوید که من وزیر نفتم. به کسی کاری نداشته باشید. ایشان این سخنان را برای جلوگیری ازآزار و اذیت همراهان خود توسط عراقی‌ها گفته بودند.

شهید تندگویان و آقای سادات و بقیه دوستان، در زمان اسارت هر کدام در سلول جداگانه‌ای گرفتار بودند و با نشانه‌های مورس با هم حرف می‌زدند که این کار هم ابتکار آقای بوشهری بود. این که ایشان مکتب و مبارزه مکتبی را از مسجد و هیأت مذهبی و با خواندن دعای کمیل در مسجد محل آغاز کردند تا مبارزه ایشان با نیروهای التقاطی و شبه کمونیست‌ها در جریان پاک‌سازی پالایشگاه نفت آبادان بر کسی پوشیده نیست.

ماندن ایشان در خط مکتب تا آخرین لحظات تحت شکنجه‌های رژیم بعث عراق که سال‌ها طول انجامید و به گفته برخی از همراهان شهید تا این اواخر یعنی سال 1368 که در زندان بوده اند، این‌ها همه شواهدی است که از مکتبی بودن ایشان پرده برمی‌دارد. برخی از کسانی که در زندان عراق، صدای شهید تندگویان را از سلول انفرادی می‌شنیدند، در تعریف‌هایی که از آن روزها می‌کنند، صدای ایشان را در هنگام خواندن قرآن و اذان با صدای بلند می‌شنیدند و شب‌های جمعه را با دعای کمیل ایشان که در زندان با صدای بلند می‌خواندند، به یاد می‌آورند.

برای آزادی شهید تندگویان تلاش‌های گوناگونی شد؛ یکسری تلاش‌های دیپلماتیک و یکسری تلاش‌های غیردیپلماتیک که در همان آغاز آگاهی از دستگیری ایشان تلاش‌های غیر رسمی صورت گرفت و شهید دگتر مصطفی چمران به همراه عده‌ای از چریک‌ها برای آزادی ایشان دست به یکسری عملیات چریکی زدند تا در صورتی که تندگویان را از مرزهای ایران خارج نکرده باشند، آزادش کنند. اما نیروهای بعثی از اهمیت موضوع آگاه شده و سریع برای خروج ایشان از مرزها و انتقال به بصره اقدام کرده بودند.
همچنین از طریق نهادهای بین المللی و صلیب سرخ نیز برای آزادی ایشان کارهای بسیاری از سوی وزارت خارجه وقت صورت گرفت. مهمترین نتیجه‌ای که برای خانواده ایشان در بر داشت، یکی ابراز همدردی برخی از این نهادها با خانواده شهید و دوم نامه‌ای بود که از ایشان به دست خانواده اش رسید.

البته گزارش‌هایی هم حاکی از این بود که دولت عراق برای آزادی وزیر نفت جمهوری اسلامی ایران، شرایط سختی تعیین کرده بود که با روحیه آن شهید عزیز و اهداف و آرمان‌های ایشان و موقعیت خاص نظام سازگار نبود؛ بنابراین، رایزنی‌ها برای آزادسازی ایشان موفق نبود.

تا سال 1367، گزارش‌های متفاوتی مبنی بر سلامتی تندگویان و ادامه زندگی وی در زندان‌های بعث عراق به درون کشور می‌رسید. نامه دوم ایشان به خانواده اش نیز در همین سال به دست خانواده‌اش می‌رسد که اتفاقاً درآن نامه به خانواده و همسرش دلداری داده بود. در کل، از گفته‌های برخی از همراهان ایشان برمی‌آید که این شهید عزیز تا سال 1368 نیز زنده بوده‌اند.
به طور کلی، آگاهی دقیقی از تاریخ شهادت تندگویان در زندان عراق در دست نیست، چون که در آغاز دولت بعث عراق از تحویل جسد واقعی این شهید خودداری می‌کرد و با تحویل یک جسد ناشناس، قصد پایان دادن ماجرا را داشت که جمهوری اسلامی، هیأتی را برای پیگیری موضوع و تحویل گرفتن جسد واقعی شهید به عراق فرستاد.

این هیأت که متشکل از نمایندگان وزارت خارجه، پزشکی قانونی و خانواده شهید تندگویان بود، به همراهی یک متخصص از صلیب سرخ، سرانجام جسد شهید را از روی همان زخم‌هایی که از ساواک در کف پاهایش باقی مانده بود، شناسایی کردند، اما به دلیل این که دولت عراق، جسد شهید را با هدف، مجهول ماندن تاریخ شهادتش، سه بار مومیایی کرده، نتوانستند تاریخ دقیق شهادت ایشان را بگویند؛ این گونه است که تاریخ درستی از شهادت این شهید عزیز در دست نیست.

روز 29 آذر سالروز بازگشت پیکر پاک شهید غریب و وزیر سرافراز شهید مهندس محمد جواد تندگویان است که یاد مقاومت و فداکاری او را گرامی می‌داریم.

به همین مناسبت و در گرامي‌داشت ياد و خاطره این آزاده عزیز و همزمان با سالروز شهادت امام سجاد(ع)، مراسمی با نام «رجعت سرخ» در روز چهارشنبه 30/9/ از ساعت ۱۴: ۳۰ تا ۱۷ با حضور آزادگان، خانواده شهيد تندگويان در سالن سوره مهر حوزه هنري تهران برگزار خواهد شد.